شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

ترس های عمیق

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۲۴ ق.ظ

چند شب پیش بود که داشتم توی کوچه قدم میزدم. از کنار تکّه زمین متروک و مخروبه ی نزدیک خانه مان رد میشدم. توی همان تاریکی دیدم که چند نفر کنار آن مخروبه جمع شده بودند. چند تا آقا و خانم میانسال. یکی نور چراغ قوه ی موبایلش را انداخته بود توی آن خاک و خولها و انگار چند نفری داشتند دنبال چیزی میگشتند. چند قدم جلو تر که رفتم فهمیدم چه چیزی را گم کرده بودند. پدرشان را. چشمم خورد به پیرمرد نحیفی که بازوی بی رمقش را سپرده بود دست یکی از مرد ها و به سختی از داخل گودیِ مخروبه بیرون می آمد. یکی از خانم ها پرسید «آخه چه جوری سر از اینجا در آوردی؟» پیرمرد هم که طبیعتا توی عوالم خودش بود. همینطور که سنگین و لرزان از توی خاک و خول بیرون می آمد فقط با لحن خاصی پیش خودش تکرار میکرد: «خدایا، خدایا، خدایا،...»

خودم را به بی توجهی زدم و خیلی سریع از کنارشان گذشتم. اما سنگینیِ «خدایا، خدایا» گفتن های پیرمرد به پایم زنجیر شده بود انگار. حس کردم این «خدا» های پیرمرد آلزایمری به طور عجیبی از معنا تهی بودند. همانطور که تمام واژه های این جور افراد. «خدایا»ی پیرمرد به طرز ترسناکی جمله ی ندا نبود؛ یک جور شبه جمله بود. یک جور ادات تأسف.

۹۶/۰۸/۱۰
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۱)

شت 
به قول علیرضا چه حال مع الوصفی
پاسخ:
چه اصطلاح باحالی! خیلی مع الوصف و خیلی مع الأسف حتی!
حالا یعنی چی "حال مع الوصف" دقیقا؟! هرجور حساب میکنم معنی نمیده :D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">