شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

صیح عاشورا از خونه زدم بیرون. هوا خوب بود؛ خنکی صبح های تابستون رو داشت. رفتم سمت میدون ببینم چه خبره که دیدم خلوت خلوته. هنوز خیل هیئت ها و دسته ها و تعزیه خون ها و تماشاچی ها راه نیوفتاده بودند. همه خواب بودن هنوز. امام حسین خواب بود. شمر خواب بود... فقط جلوی در مصلی، اون تابوت بزرگ قدیمی رو دیدم که داشتن روش گلاب میپاشیدن. چند ساعت بعد قرار بود بگردوننش دور میدون.
گفتم برگردم خونه که دوباره یکی دو ساعت بعد بیام. برگشتنی توی راه، احساس غریبی داشتم. یه چیزی خیلی آشنا بود. انگار این حالت رو قبلا هم ثانیه به ثانیه تجربه ش کرده بوددم. همین هوا. همین مسیر. همین حس و حال و... یک هو یادم اومد عاشورای پارسال هم دقیقا همین اتفاق افتاده بود. یعنی صبح زود اومده بودم و دید بودم خبری نیست و برگشته بودم. بعد دوباره حافظه ام آپ دیت شد، دیدم نع! مثه اینکه پارسال نبود؛ پیرارسال بود که این اتفاق افتاد. پارسال که تا لنگ ظهر خواب بودم.

این فکر ها که به سرم زد بدجور احساس غبن کردم. دیدم چقدر خاطره ی این سه تا محرم توی ذهنم نزدیک اند و واضح. انگار که سه تا روز پشت سر هم اند، نه سه تا روز متناوب توی تقویم که بین شون یک سال فاصله ست. انگار توی این بازه ها هیچ کار خاصی نکردم که این خاطرات رو محو کنه یا مخدوش کنه. عاطل و باطل بودم توی دوسه سال. اصلا انگار فلسفه پشت این روزها اینه که بطالت و بی حاصلی من رو بزنند توی سرم. نوروز، عاشورا، دهه فجر، ... همه اینها ویژ و ویژ میان و میرن. درست جلوی چشمهای محو و گنگ من. بهم نشون میدن که چطور دارم سالهای عمرم رو تخمی تخمی و غلفتی غلفتی به ** میدم. انگار اصلا این سروصداهای مخلوط شده ی سه تا عاشورای پیاپی که توی مغزم میچرخه فقط دارن بهم پیام میدن که داداچ داری اشتباه می‌زی ئی!
هرسال محرم بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس حرمان میکنم.

۹۶/۰۷/۱۰
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۳)

هوم! بد وضعیه پس 
پاسخ:
بد! خیلی بد!
هوم!
پاسخ:
هوم!
من روز تولدم همچین حسی دارم!:)
یجور غم خاص میفته تو دل آدم که چه غلطی کردی تو این یه سال جز به بطالت گذروندن وقتایی که میتونستی توش یه عالم کار مفید انجام بدی!
شاید حالا شما زی ئیدنت یکم بی حاشیه س که همچین احساسی داری!:)
یکم تنوع بپاچ به در و دیوارت،کارای احمقانه و دیوانه وار انجام بده،زی ئیدنتو جنون انگیز کن بذار محرم دیگه حداقل احساس شرمزدگی از کارای سال پیشت داشته باشی!:)
پاسخ:
همین مواجهه با مصدر "زی ئیدن" باحالترین و بدیع ترین تجربه ی سالهای  اخیرم بود! فکر نکنم محرم دیگه مشکلی داشته باشم! مرسی واقعا! :))
راستش مشکل اینجاست که زندگیم اصلا متنی نداره که بخواد حاشیه داشته باشه یا نداشته باشه... همون سردرگمی که همیشه ازش حرف میزنم رو میگم. مجنون شدن ولی جالبه...همین مجنون شدن اتفاقا یه عکس العمل بود که میخواستم توی یه پست ازش بنویسم بعدا!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">