شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

اعترافی در حاشیه ی یک اعتراف

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۴۶ ب.ظ

یک زمان زیاد فیلم میدیدم. بیشتر از فهرست معروف imdb میدیدم. ولی در حاشیه، از همه جذاب تر برای من این فیلم های coming of age بودند. همین فیلم های تینجری را میگویم. همیشه هم یک نوجوان سرطانی وجود داشت که مهمترین آرزویش قبل از مرگ این بود که "رابطه ی جنسی" را تجربه کند! من آن موقع ها اصلا نمیتوانستم با این قضیه کنار بیایم. یعنی یه جورایی مسخره بود چنین خواسته ای برای یک نوجوان در آستانه ی مرگ. حتی به حال جامعه ی منحط غربی تاسف میخوردم که چرا توی این فاز ها هستند! اعتقاد داشتم که آدم در مجاورت با مرگ فقط باید به مرگ فکر کند و به اینکه چه پیش می آید. نه اینکه بگردد دنبال لذت های نچشیده از زندگی. خب برای من نوجوان مذهبی مسلک هم طبیعی بود. بیش تر از هرچیزی توی آسمان ها سیر میکردم تا توی دنیای واقعی و لذت اندود اطرافم. 

حالا "رابطه ی جنسی" را کمی اعتلا بدهم و بگویم "عشق". 

این روزها، یعنی از ماه ها پیش تقریبا، اشتیاق ترسناکی به عاشق شدن پیدا کرده ام. ترسناک که البته در مناسبات دنیای واقعی، وگرنه برای من خیال پرداز همیشه دنیای امن "هپروت" هست که تویش دست دختری را بگیرم. 

چیزی مثل شرح حال یا بهتر بگویم اعتراف سنت آگوستین جوان که توی کتاب "زندگی کوتاه است" ازش خواندم:


"حال و هوای شهوانی خطرناکی از تمام جهات من را فراگرفته بود، همانند دیگ جوشان یک ساحره. هنوز عاشق نشد بودم. اما در اشتیاق عشق میسوختم. هوس هایم را پنهان کردم و از خودم عصبانی بودم، چون شوقم اندک بود. از شدت نیاز به عشق در جست و جوی چیزی برآمدم که بتوانم بر آن عاشق بشوم. "


در آستانه مرگ نیستم ول حالا میفهمم آن نوجوانان منحط غربی سرطانی چه حسی دارند. حالا که ارزش ها برایم دوباره محو شدند و تمام معانی به نظرم موهوم میرسند. فکر کنم در مجاورت مرگ هم همین اوضاع است. تمام معانی و ارزش ها، اعتبارشان فسخ میشود فقط همین تجربه ی عجیب و مرموز "جنس مخالف" است که میتواند آدم را از چنگ پوچی مطلق بیرون بکشد. نیمه تاریک "زنده بودن" برای یک موجود زنده ی تازه بالغ شده. مثل یک خارش آزاردهنده و شیرین است که شدید میشود، گسترده میشود، ارزشی در حد معنا پیدا میکند. مثل یک بارقه ی مبهم و مسحورکننده که در دل مه آلودگی اقیانوس سوسو میزند. شاید یک فانوس دریایی کهنه به قدمت تاریخ حیات. احساس میکنی ارزشش را دارد که کمی دیگر این تعلیق و آوارگی را تحمل کنی و تخته پاره ی شناورت را به آن سمت حرکت بدهی.

این طوری که به اشتیاقم برای عاشق شدن فکر میکنم، خجالت میکشم از خودم. خیلی مسخره و حقارت آمیز به نظرم می آد که برای خودت عاشق بشوی. به علاوه وقتی پای یک نفر دیگر هم وسط می آید، حتی شرورانه به نظر میرسد.


پ.ن امیدوارم خیلی awkward نشده باشه این پست -_-

 عقلم این روزها سر جاش نیست.

۹۶/۰۶/۲۶

نظرات  (۳)

عنوان خیلی مبهم بود، کدوم اعتراف حاشیه بود الان ؟ اینکه عاشق شدی ؟ :‏D
تو این ' حس ' رو داری، من گاهی فکر می کنم زندگی همینه. همین لذت هایی که تو رابطه با جنس مخالف هست. مگه نه اینکه ما تکامل یافته ی همون تک سلولی اولیه ایم و نه بیشتر ؟ زندگی یک نفر تو طبیعت هم برای همین هدف بقای نسل و ادامه ی چرخه ی حیات طراحی شده.
پاسخ:
این پست رو در حاشیه اون پاراگراف از کتاب "زندگی کوتاه است" نوشتم. منظورم اعتراف من در حاشیه اعتراف سنت آگوستین بود وگرنه ما و رو چه به اون صوبتا:) کتاب خوبیه، کم حجم هم هست. میشه باهاش کلی گلاویز شد.
خب فقط شما نیستید که اینطور فکر میکنید. این تفکر پرطرفدار و با سابقه ایه. اینکه در اعماق ذهنمون پر از این لذتخواهی هاست. و اصلا همه چی برمیگرده به همین طبیعت. فکر میکنم اغلب مردم بر اساس همین تفکر زندگی میکنن. حتی اگه آگاه هم نباشن.
فقط میتونم بگم منم خیلی خیلی به این موضوع فکر کردم...
به تمام چیزهایی که گفتی 
چقدر خوب توصیفش کردی
اقیانوس و فانوس و سوسو تخته پاره و معلق بودن...

+ با مریم هم موافقم ، همه اش برمیگرده به طبیعت
ولی انسان ، این موجود دو پا ، تونسته این سائق و میل جنسی رو تصعید کنه ( یا والایش) و از آن چیزی بنام عشق بسازد. به گفته فروید عشق والایش میل جنسی است.


پاسخ:
نگاه که میکنم به دور و برم، میبینم این جور هیجانات و تفکرات خیلی شایع شده توی رنج سنی ما. شاید مقصر اصلی فرهنگمون باشه که ما رو به این ورطه میکشه. هرچقدر از اول نسبت به واقعیت خودمون آگاه تر باشیم بهتر میتونیم با خودمون کنار بیایم.
+ دقیقا میخواستم به همین اشاره کنم. و این که تمدن بوجود نمی اومد مگر با کشیدن این لایه ی سطحی بر روی طبیعت مون و انتقال شهوت به اون لایه های خیلی خیلی پایین تر. و همینطور خوب و بدی که جعل کردیم برای متمدن شدن. 
همینطوره که میگید.

در این راستا پیشنهاد میکنم کتاب تمدن و ملالت های آن رو بخونید
البته فرویده دیگه یه سری چیزایی هم از خودش  درمیاره و بدون اثبات میگه. ولی در کل کتابیه که واقعا روشن گره.

پاسخ:
اتفاقا این ایده رو با خوندن اون پستی که شما از کتاب تمدن و ملالت های آن گذاشتید پیدا کردم. و اون بخش هایی که از کتاب نقل قول کردید. یعنی توی ذهنم بود این ایده، ولی نمیدونستم حرفای فرویده.

قطعا میخونم این کتاب رو. ممنون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">