شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

باز هم درباره ی دوات شیشه ای و مرکب خوشرنگ قهوه ای

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

تابستان ها نگارخانه رونق میگرفت. سروکله ی هنرجو های جدید پیدا میشد که پشت سر هم می آمدند و برای کلاس خوشنویسی ثبت نام میکردند. اغلب البته استمراری در کارشان نبود. حضورشان به همان چند هفته و چند ماه محدود بود. کلا هنرجوهای ثابت آنجا چارپنج تا خانوم جوان، دوسه تا مرد میانسال و من بچه سال بودیم. این جمع یک جورهایی حس یک خانواده را داشت برای من. الان که اینها مینویسم دلم تنگ میشود.

یک روز زن میانسالی با دخترش آمده بودند برای ثبت نام. خیلی هم پرچانه بودند. آمدند به اتاق استاد سر زدند که خطش را ببینند. من هم آنجا کنار استاد نشسته بودم. داشت دستخط من را تصحیح میکرد. کلی حرف زدند. خاطرم نیست چه حرفهایی ردوبدل شد تا اینکه آخرش مادره پرسید چقدر طول میکشد آدم خطاط بشود و به استادی برسد. استاد هم صادقانه گفت خوشنویسی خیلی زمان و انرژی میبرد و باید زود شروعش کرد. به من اشاره کرد _که آن روز ها دستم گرم شده بود و دستخطم داشت شخصیت پیدا میکرد_ و گفت مثلا باید از سن ایشون شروع کرد. بعد هم کاغذ مشق من را به مادر و دختر داد که ببینند.

به چهره شان خیره شدم. رو به روی من ایستاده بودند، کاغذ مشق من دستشان بود و داشتند با کنجکاوی دستخط من را ورانداز میکردند و با هم سرتکان می‌دادند و پچ پچ میکردند. چند لحظه گذشت که یک هو مادر انگشتش را روی کاغذ گذاشت و گفت «یقین رو خراب کرده!»

راست هم میگفت. خودم هم میدانستم کلمه ی «یقین» را خوب ننوشته بودم. آخر کلمه ی خیلی سختی بود. با وجود این یک لحظه از این انتقاد صریح و غیرمنتظره چشمهایم گرد شد. البته درست خاطرم نیست، شاید هم چپ چپ بهش کردم. به هرحال مادر و دختر متوجه این واکنش من شدند و خنده شان گرفت. دختر با حالتی معذب گفت «مامان زشته، بیچاره ناراحت شد!» استاد هم خندید. من هم خندیدم. مادر حالا برای اینکه از دلم دربیاورد میگفت نه! خیلی خوب نوشتی جدا، آفرین و این حرفها من هم با کمرویی فقط لبخند میزدم و سر تکان میدادم. ناراحت نبودم. بیشتر تعجب کرده بودم. انتظار داشتم به رعایت خردسالی من، الکی هم شده ازم تعریف کنند نه اینکه سریع ایراد بگیرند. خلاصه خنده کنان یک سری چیزهایی گفتند که یادم نیست و همانطور غش غشان از اتاق رفتند بیرون و من و استاد را تنها گذاشتند.

همین که آنها رفتند استاد سر صحبت را با من باز کرد. پرسید اسم کوچیکت چی بود؟ اسمم را گفتم. گفت «پرهام، میدونی فرق استاد با آدم معمولی چیه؟» با کنجکاوی سرم را تکان دادم که چیه؟ فهمیدم که میخواهد درباره ی اتفاقی که افتاده بود بگوید. خیال میکرد از خرده گیری زن، آزرده شده ام. حس کردم قرار است حرف جالبی از زبانش بشنوم. یک جور حریم نامرئی استاد و شاگردی حوالی ما را فراگرفت. هیجانزده بودم. میدانستم که الان قرار است استاد از این حرفهای خفن حکیمانه بزند که تا آخر عمر بر جان آدم می نشیند و این حرفها. مثل همان حال و هوایی بود که در حکایت های قدیمی مرید و مرادی سراغش را میگیریم. همین طور هم شد. حرف قشنگی زد...

گفت: فرق استاد با آدم های عادی در همینه که استاد به محض دیدن اثر، همیشه اول زیبایی های کار هنرجو رو میبینه، ولی یه آدم عادی همون اول میگرده دنبال عیب و ایراد ها. مثلا من موقع دیدن خط تو اول نگاهم می افته به این کلماتی که انقدر زیبا نوشتی و لذت میبرم. بعدش میرم سراغ نازیبایی ها... مثل «یقین». دست خودم هم نیست به عنوان استاد انگار ناخودآگاهم سمت زیبایی های اثر هنرجو ها میره. به خاطر همین همیشه زیبا میبینم کار هنرجو ها رو.

بعد هم قلم جدیدی که خریده بودم را تراشید. به همان آرامی و متانت. قلمم را بهم داد و گفت قلمت هم قلم خیلی خوبیه و لبخندی به پهنای صورت زد که این خلاف عادت همیشگی و لبخند های محوش بود. در پاسخش لبخندی زدم و با تکان دادن سر تشکر کردم کردم واز اتاق بیرون رفتم. آن روز موقع برگشتن به خانه توی هوا سیر میکردم. نمیدانم چه چیزی درحرفهای ساده و دلگشای استادم بود که خاطرم تا این حد روشن کرد. آن روز با شادی عمیقی در دلم، تمام راه را با مرور حرفهای استاد تا خانه شلنگ تخته انداختم. 

راست میگفت. اکثرا اول نقض ها را می بینند و احساس رضایت میکنند. تعداد کمی هستند که اول دنبال زیبایی میروند و جسارت تحسین دارند. سعی میکنم جزو دسته ی دوم باشم گرچه کار من نیست انگار.

۹۶/۰۶/۲۰
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۱)

عالی بود این حرف استادتون...
چقدر خوب گفته.
بنظرم نه فقط توی خوشنویسی یا دیگر هنر ها و حرفه ها ، اگه بتونیم توی زندگیمون همینجوری باشیم ، یعنی اول از همه چیز زیبایی ها رو ببینیم و لذت ببریم نه اینکه به دنبال عیب ها بگردیم و اول از همه اونها رو ببینیم.

پاسخ:
و این جور نگاه کردن هم استاد بودن میطلبه به نظر من، آدمی که به کمال رسیده باشه.
 من معمولا از دیدن نقص های دیگران احساس فرادستی میکنم و انگار برای احساس ارزشمندی نیاز دارم به عیب جویی و ایراد پیدا کردن. نیاز دارم به پایین بردن دیگران برای فرار از حس حقارت. اما آدمی که به کمال برسه نیازی به پایین کشیدن دیگران نداره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">