شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

ماجرای من و وبلاگنویسی

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ب.ظ

به مناسبت یکسالگی "تخمینی" وبلاگنویسی من


 یک زمان هایی از سال هست، که آدم حس و حال خاص همان زمان را دارد. حال و هوای منحصر به همان موقع که هرسال به تناوب تکرار میشود. مثلا حال عصر پاییزی را نمیشود توی عصر تابستون پیدا کرد. باید منتظر بمانی تا پاییز بیاید. یا سبکی لطیف صبح های مرداد را نمیشود در صبح تیز و رخوت آلود بهار سراغ گرفت. این روزها تقریبا رسیدیم به اواخر تابستان و من حس وبلاگ نویسی ام گل کرده. من از تابستان سال پیش با همین حال و هوا وبلاگ نوشتن را شروع کردم. نه میدانم روز تاسیس وبلاگم، چندم بود و کدام ماه بود و نه مهم است. این حس مهم است و حالا دوباره برگشته. حس رفاقت مکاتبه ای. حس مکس بودن. «حال کردن» با تنهاییِ بیمارگونه ای که دارم. البته آشنایی ام با بیان برمیگردد به کمی قبلتر.

حوالی بهمنماه سال پیش بود که سر از وبلاگستان درآوردم. بیان زنده ترین و آباد ترین محیط وبلاگنویسی بود. خودم وبلاگ نداشتم هنوز. خاموش میخواندم. آن روزها اتمسفر بیان، برای من دو شقّه شده بود. بخش اول که به قول ما آمریکایی ها mainstream بیان بود(؟) یعنی اجتماع وبلاگهای گنده و پربازیدی که وظیفه ی نانوشته ی چالش راه انداختن و موج ساختن را برعهده دارند!  بخش دوم، بخشی بود که خلوت نشان میداد و بلاگرهای خاصی آنجا سکونت داشتند. بخشی که دوستش داشتم.

من هم مثل خیلی های دیگر از زبانه ی وبلاگهای برتر بود که سر از بازار مکاره بیان درآردم. بخش اول را میگویم. هولدن، مترسک، منقش و رفقا.  غول هایی که سخت میتوانستم با وبلاگهاشان کنار بیایم، نمیدانم چرا. شاید چون خیلی خودشان را برملا نمی‌کردند. شاید چون خیلی نمیشد در آن شلوغی با نویسنده ایاغ شد. شاید چون حسادت میکردم، شاید اصلا گروه خونم به این بروبچز نمیخورد. نمیدانم. به هرحال... از همین وبلاگ ها بود که سفر های اکتشافی من آغاز شد. هی از این وبلاگ به آن وبلاگ لینک باز میکردم و هی بیشتر با این دنیای پرتپش و آرام بیان آشنا میشدم. خلاصه رفتم و رفتم. تا رسیدم به دومین پاره ی بیان. بخش تاریک بیان. بخش خلوت تر. وبلاگ های منزوی با بازدیدکننده ی کمتر. اگر آن قسمت اولی که هولدن و رفقا میچرخاندند کلانشهر بلاگستان بود، این جا بیشتر به قبیله های گمشده در دل جنگل تنهایی نویسنده هاشان شبیه بود. اینجا دنیایی بود که باهاش خو گرفتم. جایی بود که دستم به رعشه ی نوشتن افتاد.

 یکی از اولین وبلاگ ها مال سروش بود. معمولا شوخ و شنگ مینوشت. ذکاوتش ترسناک بود گاهی. نه با لحن رسمی و معیار مینوشت نه عامیانه و شکسته. لحن خودش را داشت. یک جور رسمی هجوآلود. با شیطنت خاص خودش جملات را میپیچاند و پرگویی های ادیبانه میکرد. کلمات را کج و کوله میکرد. خواننده هایش را دست می انداخت. از پاییز مینوشت. از پاییز مینوشت. از پاییز مینوشت...

بعدی وبلاگ سینا بود. سینا و ما ادراک هو د هل ایز دیس سینا!! این بشر وان آف اِ کایند بود. واقعا به قول خودش: یک «وبلاگ آزاد». نوشته هایش مزه ی گس یک میوه ی بومی آمریکای جنوبی را میداد. [البته نمیدانم میوه های آمریکای جنوبی چه مزه ای دارند، ولی فک کنم خیلی گس و زننده باشند، حالا حساس نشید روی این موضوع.] یک چیز تازه ای بود. با یک جور خشونت ملایم مینوشت. رکیک نمینوشت هیچ وخت، ولی منظور را میرساند! عکس های عجیب غریب میگذاشت. داستان های کوتاه و مرموزش از آن عجیب غریب تر. انزجارش نسبت به یکی از شعرای شعر کودک از همه غیرقابل توجیه تر!

وبلاگ بعدی پارادوکس بود. مریم آنجا مینوشت. آن موقع ها بیشتر از ماجراهای دانشگاه مینوشت. از وقایع روزهایش که با ابراز صادقانه ی عواطفش تلفیق میشد و میشد وبلاگ خود خودش. سبک خاص خودش بود. گاهی از کتابی که خوانده بود مینوشت. گاهی از کتاب شعری کهنه که در کتابخانه ای پیدا کرده بود. با هدایت و کافکا دمخور بود. با سینا هم همیشه دعوایشان بود. موسیقی سنتی و غم این موسیقی در وبلاگش موج میزد. به علاوه ی داریوش! گرمترین و روشن ترین پستی که ازش در خاطرم هست، روایت آن روز بود که شاخه ی گلش را داد به آن دخترک نقلی توی مترو. 

وبلاگ بعدی aphelion لونا و آیدین بود. بیشتر از هرکسی سعی میکنم شبیه این وبلاگ بنویسم. نوشتن از دغدغه های فکری ام با زبان رسمی در عین سادگی و صداقت. شاید نوشته های این وبلاگ بود که به من جسارت نوشتن داد. خلاصه این چهارتا وبلاگ شیراز ی دنیای تاریک بیان را شکل میدادند. وبلاگ های دیگری هم بودند که همه متروکند الان. چگالش و عاغا ما و قرن آخر و..

خیلی دوست داشتم یک وبلاگ بزنم و نویسنده ی این وبلاگها به من سری بزنند و من را بخوانند. پس یک وبلاگ زدم که نویسنده ی این وبلاگها به من سری بزنند و من را بخوانند!

سینا که اولین کامنت اولین وبلاگم را گذاشت. خیلی آن اوایل ازش میترسیدم! ولی روزی که آن کامنت خصوصی بلند و محبت آمیز را فرستاد، دوستی مان هم شروع شد. مریم سر پست من قلی هستم، با گرمی باب رفاقت را باز کرد. آیدین هم این اواخر گذرش به اینجا افتاد. سروش را ولی نشد تور کنم! فقط یکبار به پیشنهاد من کتاب دکتر جلیل و آقای هاید را خواند! دیگر از وقتی دانشگاه رفت به مقتضای رشته اش کم پیدا شد و حالا خیلی کم مینویسد. باقی رفقا را هم بعد از وبلاگ زدن پیدا کردم:

ستــ ـاره، کازیمو(همیشه موقع نوشتن اسمش این اتوکارکشن لعنتی تبدیلش میکنه به کازینو :|)، هلما، خور شید، ، یوزف کا، مهدی، چراغ، مسیریکا ، نارن جی، منتظر اتفاقات خوب،هشت حرفی، ___سلوچ، faella، آقای سیاهکالی و حیران و گزاف...

الان اینجا را دوست دارم. انزوایی که میخواستم اینجا هست. کلا ۲۵ تا دنبال کننده دارم که بیشتر فیک اند. سرجمع شاید ده تاشان اینجا را میخوانند. و خوشحالم از این بابت.

بعله دیگه...  شاید خیلی (به قول سینا) سانتی پانتال بازی درآوردم سر این موضوع و امیدوارم آبکی نشده باشد خیلی. میخواستم بگویم یک سال گذشت. یکسالی که کژدار و مریز و با کلی شل کن سفت کن و ناز و تحاشی وبلاگ نوشتم[الان اگر متنم رسمی طور نبود یه شکلک :" میگذاشتم] به اینجا وابسته شده ام. ترسناک است که چقدر از روزهایم را پای این پنل کاربری سپری کردم و تا چه حد وبلاگ نوشتن و کامنت گذاشتن، اولویت جدی زندگی ام بوده. آخر آدم انقدر هم بیکار؟! به هرحال به پیدا کردن شما دوستان می ارزید. خیلی دوست داشتم یک روز همدیگر را به حضور می دیدیم ا تا این برچسب تحقیر کننده ی «مجازی بودن» از روی رفاقتمان کنده شود. شاید یک روز. یک روز در سالهای دور مثلا. که اوضاع و احوال این جسارت را بهم بدهد. شاید هم همیشه نادیده باقی بمانیم.

پ.ن.برای مریم.

اینجا رو میخونی شما هنوز؟ میشه برگردید؟ اون حرفی که توی بلاگفا گفتم هنوز تو خاطرمه. همون ماجرای رفاقت مکاتبه ای و دغدغه ی نوشتن نداشتن و اینها. دارم سعی میکنم بهش عمل کنم. میشه شما برگردید؟



۹۶/۰۶/۰۵
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۱۲)

تقریبا یکسال هم از وبلاگ نویسی من میگذره ، همون اوایل بود باهاتون آشنا شدم. خوشحالم از این اتفاق واقعا. 
برعکس بعضی ها که دوست دارند هی آمار بلاگشان و کامنت ها و لایکهایشان بیشتر شود انگار دل بسته ایم به همان جمع کوچک و صمیمی ...
به نظرم ارزشش حتی بیشتره. هر چند به قول خودتون مجازی بودن گاهی خسته کننده میشه و آدم میگه کاش همدیگر را به حضور میدیدیم.

بلاگتون پایدار آقا پرهام 🌷🌹
پاسخ:

فکر میکردم با سابقه تر باشید شما. من هم حقیقتا خوشحالم از آشنایی. خیلی خوبه که تونستم دوستای خوب و همدلی مثل شما پیدا کنم اینجا...

واقعا آمار که بالا میره آدم معذب میشه یه جورایی. یه عالمه چشم غریبه تنهایی آدم رو نگاه میکنن.

بله این دوستی هم زیبایی خودش رو داره...


ممنونم از مهربانی شما، امیدوارم ستاره ی بلاگ شما هم همیشه روشن باشه:)

اابته من از وقتی ۸ سالم بود وبلاگ داشتم ولی بلاگفا بودم و دو سه سال آخر خیلی کم مینوشتم. یکساله که اومدم بیان :)
پاسخ:
آهان! پس از پیشکسوت های بلاگستانید! خداقوت:-)
سلام
منم از همون موقع که وبتونو کشف کردم متوجه شدم که باید از باتجربه ها باشید و من به شدت سعی میکنم نوشتنم رو شبیه امثال شما(و کسایی که معرفی کردید) که بنظرم آزادانه مینویسن بکنم. البته موضوع وبلاگ من خیلی بهم میدون نمیده واسه قلم نمایی، اما به هر حال جذاب نوشتن هم خودش هنریه که من ازش لذت میبرم و سعی دارم همین مطالب نه چندان پاپیولار وبم رو با بیانی جذاب و گیرا بنویسم

+ ظاهر وبلاگ من باعث میشه هر کی رو که دنبال میکنم طرف فک کنه واسه تبلیغات دارم این کارو میکنم، اما قصدم این نیست؛ بلکه میخوام از دل همون بلاگ های سوت و کور (که خودشونم خبر ندارن چقدر جذاب مینویسن) نویسنده هایی رو پیدا کنم که واقعا خوب مینویسن و سعی کنم خوب و درست نوشتن رو ازشون یاد بگیرم
پاسخ:
سلام دوست عزیز
این که برای این مطالب پراکنده و معمولا پر از غرغرهای تکراری من وقت میگذارید و همچین لطفی دارید به من خیلی دلگرم کنندست. ممنونم از شما. من که حقیقتا دلی در گرو نوشته هام ندارم ولی وبلاگهای خوب از نظر من رو میتونید توی ستون پیوند ها نگاه کنید. البته باید به روزش کنم اونجارو.
اتفاقا چند وقت پیش گذرم به وبلاگ شما افتاد، اولش به خاطر همین زمینه ی خاصی که دربارش می‌نویسید، به نظرم وبلاگ تبلیغاتی اومد، ولی همینطور که بیشتر نگاه کردم متوجه زنده بودن و پرمحتوا بودن وبلاگتون شدم، به خصوص اون پستی که درباره ی اون دوست هکر ناکام گذاشته بودید! اتفاقا منم گاهی تو آمارم میبینم از این موارد:/ 
متاسفانه این روزها خیلی دل و دماغ اکتشافات و کامنت گذاشتن و مراودات وبلاگی ندارم، بیشتر مسلسل وار پست میگذارم! رو همین حساب نشد خیلی باب رفت و آمد رو باز کنم شرمنده. مرتب تر میخونمتون از این به بعد.
باز هم ممنون از لطف شما:)
آشنایی من ُ سینا با دعوا بود اصلاً :))


آقا من نمی تونم برگردم، ازم نخواه اینُ :-""
پاسخ:

اهوم. منم همیشه یه جعبه پف فیل میگرفتم می نشستم دعواهاتون رو تماشا میکردم:))


این خواهش نبود! یک دستور بود :)))

این پست رو دوست دارم. همون حال و هوا و رنگ و بوش رو.
پاسخ:

خوشحالم اگه تونستم اون حس رو منتقل کنم. ممنون از لطفتون.

این کامنت مریم چی میگه این بالا ! 
پاسخ:
خب بخون ببین چی میگه دیگه :-)
عجب ! نصف پست اسم منه که 😂 

یادش بخیر هفته ها و ماه هایی که تنها خواننده ثابتم سروش بود . نمیدونم چرا کم پیدا شد . بعدا حسابی بهش شکایت کردم . گفت وبت رو میخونم ولی کامنت نمیدم . الانم انقد ازش فاصله گرفتم که هر دو ماه یه بار که ستاره وبش روشن میشه اصلا برام مهم نیس چی نوشته . یه زمان تقریبا تنها وبلاگی که میخوندم سروش بود ... قضیه اینجاست که هر داستانی یه پایانی داره :)) 

لونا آدم جالبی بود ! در مورد آیدین نظری ندارم :دی چیز جالبی که درمورد بیان وجود داره اینه که پسر هاش به طرز غیر منطقی ای خشن اند . و مهربونیشون فقط توی پست هاشونه نه کامنتها ! (برعکس من که تو پستام خطری ام و تو کامنتام صلح طلب !!) 

 برای همین فکر کنم تنها خواننده ثابت پسر وب من تو باشی . :)) البته اگر هشت حرفی هنوز بخواند آنجا را ‌ ... 


فکر میکنم افراد بیشتری حقشون بود اینجا باشن . متاسفانه وب نویسی اونقدر شایع نیست مگرنه فکر میکنم اساتید درونگرایی زیادی هستن که خودشونو توی دنیای واقعی مخفی کردن و اگر پاشون باز شه به اینجا واقعا شاهد این هستیم که این قبیله های کوچیک از کلانشهر ها بیشتر بشن و کلا بزنن زیر هرچی هنجار و ساختار و ایناست :دی 
پاسخ:
اصلا مگه میشه راجع به بلاگستان بنویسم و نام سینا در آنجا ندرخشد؟:دی
منم زیاد میرفتم تو وب سروش و حتی واسه پستهای قدیمیش هم کامنت میذاشتم که یعنی من کل آرشیوت رو خوندم و این صوبتا. منتها هیچ وقت نیومد وب من، یا شایدم اومد از فاز من خوشش نیومد:/ 
خب پس، به سروش هم اعلان جنگ کردی یعنی! باید به این "جنگ افروزی" هات هم اشاره میکردم توی پست.:-))
وبلاگ خوبی دارن آیدین و لونا، ایده ی جالبیه که یه دختر و یه پسر با هم تو یه وبلاگ بنویسن. گفتی در مورد آیدین نظری نداری؟ پسرهای بیان به طرز غیر منطقی ای خشن اند؟... نگو که به آیدین هم اعلان جنگ کردی:-)))
توجه کن که من یه خواننده ی معمولی نیستم، کل آرشیو وبلاگت رو زیر و رو کردم (B 
جالبه که اغلب کامنتها تو وب پسرا، دخترن، تو وب دخترا پسر.

آره واقعا خیلیا باید اینجا باشن. میدونم چرا وبلاگ انقدر حالت قدیمی و خز و خیل پیدا کرده. واقعا جای قشنگیه برای نوشتن.
اابته این پست حقش بود که کلی چیز دربارش بنویسم. 
ولی خب چند وقتیه محافظه کار شدم . 
پاسخ:
همینقدر هم که بلند نوشتی، خیلی خوشحالم کردی رفیق. ممنون از کامنتت:-)
میفهمم. من هم دیگه خیلی دل و دماغ کامنت گذاشتن ندارم این روزها.
لونا که دیگه اونجا نمینویسه . اون موقعم که مینوشت اصلا با ایدین کار نداشتم 😂 

چند وقت پیش ایدین خودش به من اعلام جنگ داد خیلی اتفاقی . حالا مهم نیس قضیه . 

نه من بهش گفتم چرا کم پیدایی و مثل قبل کامنت نمیدی بعد گفت من وقت ندارم و دانشگاه دارم و اینا ! جنگ نبود حالا تو ام فک کردی من چنگیز خان مغولم :/ 

ازین ارشیو خون ها زیاد بودن 🙄 مثلا کسی که کلمه به کلمه همدردی میکرد با پست هام و حالا کلاشم بیفته نمیاد برداره ! (پاییز سال بعد)  

امید وارم زنده باشی و اینا 😁 البته نمیشه که زنده موند تا همیشه 😂
پاسخ:

چنگیزخان مغول:))))

نه، تو حساب من رو از بقیه آرشیو خوانان جدا کن:) واقعا حس بدی داره که خواننده ی ثابتت رو از دست بدی، متوجهم.

قربانت برادر. آره نمیشه تا همیشه زنده موند. آخرش هم نفهمیدم این خوبه یا بد.

پاییز بیچاره فک کنم تقصیر خودش نبود . خیلی زندگیش پر چالشه . حالا نگم غیبت میشه .. ولی واقعا تجارب سختی داشته .
پاسخ:
هوم. آره خب معلوم نیست که تو زندگی واقعی بلاگرا چه خبره. نمیشه قضاوت کرد.
قبلن هم یه بار گفته بودی تو وب گردی هات به وبلاگ پارادوکس رسیدی و آرشیوشو خوندی‏;‏ اما من یادمه اولین بار من اومدم وبلاگت.
چقدرم فضای وبلاگتو دوس داشتم. فضایی مثل همون عکس پسرکی که رو پله نشسته بود و داشت فلوت میزد برای یه گربه ...

یادمه اولین بار کامنتتو تو وبلاگ مترسک دیدم، اون پستی که راجع به بلاگر برتر بود و تو نوشته بودی سروش به نظرت بلاگر برتره و گفته بودی به زودی وبلاگ می زنی‏;‏ منم از همونجا منتظر وبلاگت بودم‏ !!
بعد دیگه وبلاگ زدی و من کامنت گذاشتم و تو اومدی بازدید :D
حالا یعنی من اشتباه می کردم و تو می خوندی منو قبل از اون ؟ خیلی ذوق مرگ میشم اگه اینجوری باشه، اما تو حقیقتو بگو :D

@ سینا جان یادت نرفته که خرداد پارسال برا اولین بار اومدی وبلاگ من و سر پست مسخ کافکا، چقد با من دعوا کردی ؟ :‏)‏‏)‏
پاسخ:
چه جالب! اون کامنت مترسک رو خونده بودین جدا؟ چه ترسناکه که زیر نظر بودم:-)) 
خب من اون موقع که برای مترسک کامنت میذاشتم بدجور تحت تاثیر سروش بودم. اغلب وبلاگ ها رو هم از تو کامنتهای وبلاگ سروش پیدا کرده بودم و میخوندمشون. وبلاگ شما رو هم فکر کنم همونجا پیدا کردم. بیشتر از همه اسمش جذبم کرد که بخونمش. آخه اون اوائل اصلا میخواستم اسم وبلاگم رو بذارم پارادوکس! دیدم یه پارادوکس قبل من جا اوفتاده تو بیان! برا همین گفتم کسی تو انتخاب اسم با من هم سلیقه ست حتما فکرش هم شبیه منه دیگه:-) بعد هم دنبالتون کردم به محض اینکه وبلاگ ساختم. خلاصه من مدتها شما دوستان رو خاموش طور زیر نظر داشتم:-)
@ یادمه مریم ولی ناموسا دعوا نبود بحث بود ، تو همیشه بحث رو با دعوا اشتباه میگیری مثل همین بحثی که دو هفته پیش صورت گرفت

 اتفاقا برام جالب بود یکی پیدا شده که تونسته کافکا رو بخونه و برای همین یه تقدسی داشتی برام ! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">