شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

وقایع انقلابیه

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ق.ظ

اگر بنده را از آن وبلاگ اول فقیدم بشناسید، طبیعتا از علاقه ی عمیق و ارادت وثیق من به میدان انقلاب تهران خبر دارید. دیروز انقلاب بودم. و خیلی متاسفم که شرح این وصال باید یک پست بی حوصله و پر از غرغر باشد چون بهم خوش نگذشت. این پست را هم باید همان دیروز می‌نوشتم ولی شب که برگشتم خانه از خستگی مثل خرس خوابیدم. خلاصه این انقلابگردی طولانی من بعد از مدتها بود. دلم برای انقلاب تنگ شده بود. برای پرسه زدن لا به لای دود و ازدحام و عربده ی دادزن ها و بوق ماشین و بوی کاغذ و.... 

اما کجای کار می لنگید؟ شاید کم خوابی ام که اعصابم را حساس کرده بود و نمیتوانستم سروصداو ازدحام خیابان را تحمل کنم. شاید چون تنها رفته بودم و جز خودم هم صحبتی نداشتم_ خسته ام از بس با خودم حرف زدم... از بچگی تا الان سالهاست به دیالوگ های درونی خو گرفته ام. البته «دیالوگ درونی» به نظرم واژه ی درستی نیست ما که کلا یک عدد لوگ توی خودمان داریم نه دو تا لوگ(دیالوگ!)_ مگس های سفید و آن فلافل مزخرفی که خوردم هم میتوانند علت آشفتگی ام باشند. اون مغازه ی ساندویچی موردعلاقه ی من که توی کوچه ی بازارچه کتاب بود، جمع کرده بود و جایش را یک کتابفروشی گرفته بود. این فاجعه ی دردناک هم البته در کمرنگ شدن لذت انقلابگردی ام موثر بود. 

دیروز اتفاقات عجیبی هم رخ داد. برای اولین بار به دوربین شبکه خبر برخوردم که داشتند گزارش میگرفتند. با عابر ها مصاحبه میکردند و اینها. گزارشگر را هم شناختم. همان مجری مو بوره بود. خلاصه فکر کنم من را هم در پس زمینه گرفتند. عجیب تر اینکه کمی بعدتر دوباره برخوردم به دوربین واحد مرکزی خبر صدا وسیما. این را از میکروفن آبی رنگ مجری فهمیدم. از جلوی این یکی دوربین هم رد شدم خلاصه! باز هم عجیب تر اینکه چند ساعت بعد دوباره سر از کادر یک دوربین دیگر در آوردم! این یکی ظاهرا فیلمبرداری یک مستند یا فیلم یک همچوچیزی بود. دوربین هندی کم داشتند با این بوم های بلند میکروفن. و شاید مسخره باشد ولی چند دقیقه بعد هم برای بار چهارم خوردم به پست یک دوربین دیگر! این یکی را نشناختم. میکروفنش لوگو نداشت. خلاصه اینکه امروز توی کادر هر دوربینی حضور داشتم! 

شاید تنها کار مفید دیروزم سینما رفتن و تماشای رگ خواب بود. فیلمش به چشم من بدنبود ولی دوستش هم نداشتم. شاید این کج خلقی آن روز هم بی تاثیر نباشد ولی خدایی بیشتر شبیه یک گزارش بود تا فیلم. مینا سریع گول خورد، سریع نشستند پای تمبک زدن و این حرف ها(سینمای ایران است دیگر)، بعد سریع از هم فاصله گرفتند، مینا سریع آواره و علاف شد، بعد از درون پاشید، بعد یک هو سر از گرمخانه درآورد، بعد یک هو تصمیم گرفت به خاطر پدرش ادامه دهد و این حرفها. این همه اتفاقات نیاز به جا افتادن دارند. حالا من که منتقد سینما نیستم. ظاهرا مجله ی فیلم رگ خواب را به عنوان بهترین فیلم جشنواره فجر انتخاب کرده بوده.

خلاصه این هم از سینما، بعدش هم که دوباره کمی ولگردی کردم و کمی کتاب ورق زدم و تهش هم جنازه ام را پرت کردم توی یک ون مسافرکشی و برگشتم خانه. خوش نگذشت واقعا. کاش یک دوست خوب همراهم بود. علی که این روزها برای خودش business icon شده و سرش شلوغ است حسابی... به جز علی هم که دیگر رفیقی ندارم. ای بابا!

۹۶/۰۵/۳۱
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۱)

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۷ حضرت کازیمو
خسته از انقلاب و آزادی...
پاسخ:
من فقط از خودم خسته ام. از خستگی هام.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">