شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

استیو بوشمی بودن در مقابل جان مالکوویچ بودن

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

خب خجالت ندارد که، اصلا وبلاگ نوشتن یعنی همین که تصمیم بگیری دیگر هیچ وقت ننویسی ولی بیست روز هم دوام نیاوری(نگارنده دارد ماسمالی میکند) بعد هم اینکه اصلا آدم دیوانه را نمیشود بخاطر کارهای احمقانه اش مواخذه کرد(نگارنده مظلوم نمایی میکند) خواهش میکنم که کلا از این به بعد خداحافظی های من را چیزی در حد تعارف درنظر بگیرید. از آن حرف هایی که ما یک مواقعی میزنیم ولی نه خودمان جدی میگردم و نه طرف مقابل، مثلا به طرف میگویی قربانت بروم ولی یک صدم درصد هم حاضر نیستی قربانش بروی. خود طرف هم این را میداند. البته ما حتی فکر هم نمیکنیم قربانت بروم چه معنایی دارد. به معنای کنایی اش هم فک نمیکنیم بدبختانه. کلا شاید اصلا از طرف خوشت هم نیاید و در حقیقت دوست داری ،به زور پرتش کنی توی دستگاه چوب خرد کنی؛ جوری که از آنطرف دستگاه، شرحه شرحه گوشت و پوست و خون بپاشد بیرون. مثل بلایی که سر استیو بوشمی توی فیلم فارگو آمد(اسپویلر آلرت)
خلاصه برای خداحافظی های من هم باید اعتباری در حد همین تعارفات ایرانی در نظر بگیرید.




یکی از رفقایی که خیلی هم ارادتی بهش ندارم یک روز بهم گفت قیافت شبیه استیو بوشمیه. حالا من هیچ وقت از قیافه ی این یارو خوشم نمی امده هیچ وقت.خب من از قیافه ی خودم هم خوشم نمی آد. یعنی خاک بر سرم که توی بیست سالگی تازه دارم دچار این دغدغه های نوجوانانه میشوم(نگارنده برای جلب ترحم خودزنی میکند) گفتم حالا بگذار یک چند صباحی با پروفایل استیو بوشمی بگردیم. حضرت را با همان فیلم فارگو شناختم. با توجه به توصیفاتی که در پاراگراف قبلی آمد، این فیلم اصلا فیلم خوبی برای آشنا شدن با این بازیگر نبود! این بنده خدا از این بازیگر های زشت هالیوود است، منتها از این زشت هایی که دوربین دوستشان دارد. برای همین همیشه گزینه اول بازی در نقش های معتاد و روانی و عجیب غریب creep و این هاست.



گاهی یک نقاشی خوشرنگ، یا مثلا یک قطعه موسیقی از آنهایی که درد شیرینی دارند، آدم را به نوشتن وا میدارد. حالا اگر وبلاگ هم داشته باشی و «خوانده شدن» زیر زبانت مزه کرده باشد که دیگر هیچچی.  مسخره ست در این سه،چار هفته بار ها دستم برای نوشتن لرزید و مغزم پر از جمله شد. جملاتی که همینطور به هم بافته میشدند و از سر و کولم بالا میرفتند، ولی ننوشتم. حالا که دارم مینویسم دیگر آن شوریدگی را ندارم . همین مسخره ست. دارم مینویسم چون نمیخواستم دیگر مقابل احساس نیاز بایستم.

به هرحال. دارم از وقت هایی حرف میزنم که آدم نوشتنش می آید. بعضی وقتها یک ارتعاش یا یک جور تحریکاتی هست که از زیر قفسه سینه شروع میشود و میرود توی کله ی آدم. میرود توی ذهن. یک احساس نیاز قوی که تا آدم را تا پنل وبلاگ خرکش میکند. الان خیلی زور میزنم این احساس را با توصیف انتقال بدهم ولی نمیشود. مطمئنا تا الان یک کلمه ای چیزی برای این حس نوشتن اختراع شده است... ولی من نمیدانمش. مشکل همین جاست دقیقا. یک سری افکاری توی مغزم هست که برایشان واژه های مناسب سراغ ندارم. گاهی واژه های اشتباهی به تن افکارم میپوشانم ؛ جوری که یا خیلی تنگ میشود  یا زار میزند. همیشه یا کلمات از دهانم گنده ترند یا آن چیزی که ازش حرف میزنم به قد و قواره ام نمیخورد. بگذریم... حالا از این غر ها زیاد زده ام. یک جایی از همینگوی خواندم که ازش میپرسند «از کجا نویسندگی یاد گرفتی» میگوید «من نویسندگی را از نگاه به نقاشی های موزه لوکزامبورگ پاریس آموختم». شاید دچار سوبرداشت شده باشم. به هرحال همینگوی همینگوی است و من منم. ولی فکر کنم این جمله را میفهمم. من هم وقتی کتاب کاریکاتوریست‌های مشهور جهان را ورق میزدم، بدجور دلم خواست که دوباره بنویسم. گفتم برای معرفی این کتاب هم شده اینجا نوشتن را از سر بگیرم. درواقع کاریکاتور/نقاشی های این کتاب من را به اینجا کشاند.



به قول بروبچز کتاب ناموسی ایست. قطع رحلی، جلد گالینگور. 400 تا کاغذ گلاسه. خلاصه نمیدانم الان چند تومن شده. کتاب برای پدرم است. از روی تفنن ورق میزدمش. کاریکاتورهایش اغلب برای من نامفهوم اند. یا سواد سیاسی و تاریخی بهشان قد نمیدهد یا خیلی عمیق اند و من مخم نمیکشد یا کلا قرار نیست معنای به خصوصی را منتقل کنند، هرکس برداشت خودش را دارد و این حرفها.

حالا در آینده بیشتر میگویم.

۹۶/۰۵/۲۳

نظرات  (۱)

یکی از بهترین پستایی بود که ازت خوندم تا حالا!:)

فارگو رو ندیدم و متاسفانه استیو بوشمی (چه اسم زبون نچرخی داره!) رو هم نمیشناسم!ولی خب تو تصورات من تو اندکی شبیه جیمز فرانکویی!!:))

اینکه خوندن یا دیدن یه چیزی باعث میشه بنویسی حس خیلی خوبیه!من یه بار بعد دیدن فیلم human centipede این نیازو حس کردم و خب با توجه به مضمون مزخرف و چرت و پرت فیلم خیلی خوشحالم که در حد پیشنویس موند و در نهایت هم حذف شد!
پاسخ:

شما لطف داری. من تازه کلی بعدش پست گذاشتم که این پست از دید خارج بشه:))


جیمز فرانکو؟ هوممم آره الان که فکرشو میکنم خیلی شبیهش ام. شبیه به جیمز فرانکو بعد از یک دوره ی طولانی اعتیاد به شیشه البته:|

الان رفتن یوتوب ببینم تیزر فیلم رو... همینطور که انتظار میرفت تو ژانر موردعلاقه ی شما یعنی فیلم اسلشر بود. منتها ایده ی این فیلم دیگه.. یعنی نمیدونم چی بگم برا توصیفش! استناد میکنم به کامنت یکی از کاربرا پای تیزر این فیلم:


Human Centipede takes the term "that's messed up" to a whole new level

:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">