شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

دوات شیشه ای و مرکب خوشرنگ قهوه ای

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۰ ب.ظ

شنبه ها حول و حوش ساعت شش، کلاس خوشنویسی داشتم. استاد معمولا دیر می آمد. حوالی هفت. وقتی هوا به تاریکی میگرایید. فضای «نگارخانه ی اَبرک»  همیشه از نورِ پررمق مهتابی ها و تابلو های پرشمار خط و تذهیب روشن بود. تذهیب ها کار «استاد پروین» بودند. مدیر نگارخانه. همیشه آن گوشه پشت میز خودش می نشست زیر نور چراغ مطالعه، گاهی تنها و گاه با شاگردش تذهیب کار میکرد. در قسمت دیگر هنرجویان خوشنویسی می نشستند. مشق میکردند. منتظر استاد بودند. گاه و بیگاه صدای قیژقیژ قلم بر روی کاغذ گلاسه بلند میشد.

 «استاد واشقانی» بالاخره پیدایش میشد. از سرکار می آمد. از راهی دور. تا جایی که من خبر داشتم مدیر یک شرکت بود یا شاید هم حسابدار. دقیقا نمی دانم ولی راحت میتوانم حدس بزنم چندان دلی در گرو شغلش نداشت. برای تامین معاش به این کار مشغول بود. هویتش هنرش بود. خطاطی را از عمویش به ارث میبرد. استاد فتحعلی واشقانی فراهانی، اولین مدرس انجمن خوشنویسان ایران. استاد از در که داخل میشد هنرجویان پیش پایش می ایستادند. با لبخندی سلام ها را پاسخ میداد. بعد از مصافحه با استاد پروین و  شستن دست و رو برای رفع خستگی حاصل از رانندگی، پشت میزش می نشست. کیفش را باز میکرد ، وسائلش را با طمانینه روی میز میچید. قلمدانی پر از قلم های ریز و درشت، کوتاه و بلند. یک چاقوی قدیمی، یک قط زن، یک ورق سنباده که ابزار تراش قلم بودند. و نهایتا یک دواتی شیشه ای کوچک که با لیقه و مرکب خوشرنگ قهوه ای پر شده بود.

 رنگ مرکب استاد، قهوه ای دلنشینی بود. یک قهوه ای ملایم که به سرخی میزد.  این رنگ به او می آمد. به دستان زمخت و انگشتان چاقی که داشت. به چهره ی پخته و سبزه اش و چشمان ریزی که همیشه پشت عینک پنهان بود. به قامت کوتاه و اندام فربه اش. به ریش پروفسوری اش. این قهوه ای مرکبش به او می آمد. مثل خودش بود. اصیل. متین. میانسال و موقر. قهوه ای مرکبش به دل می نشست.

هنرجویان گردِ میز استاد حلقه میزدند. هرکس به نوبت دفتر مشق خود را تحویل او میداد. استاد اول نگاهی می انداخت بعد نوک قلم را به نرمی در دوات میزد و شروع میکرد به بررسی. همیشه اول از نقاط قوت کار هنرجویان میگفت. دورِ واژه هایی که خوب نوشته شده بودند خط میکشید و مینوشت: آفرین، عالی، هزار آفرین،... قسمت هایی از کار را که می لنگید، تصحیح میکرد. در زیر واژه هایی که درست اجرا نشده بودند، شکل صحیح آن را مینوشت. عجیب بود. همین که اولین واژه اش روی کاغذ مشق می نشست، کل چیزهایی که نوشته بودی در مقابل آن یک واژه از ریخت می افتادند. دستخطت درمقابل آن تجلی تمام و کمال هنر، به تواضع در می آمد. انگار واژه های استاد، همگی مقیم عالم مُثُل بودند و واژه های ما، مُشتی سایه ی لرزان.

یک روز هنرجوی پرچانه ای از استاد پرسید که زیبا ترین واژه در نستعلیق چیست. استاد گفت که واژه ی «عمر» را خیلی دوست دارد. همیشه موقع نوشتن عمر، «ع» را میکشید. تصویرش را در ذهنم دارم. قلمش جیغ کشان و به آرامی ردِ «عــــــ» را روی کاغذ به جا میگذاشت بعد نوبت به ـمر» که میرسید با یک چرخشِ «میم» و یک سقوطِ «ر»، کار را تمام میکرد... عــــــــــمر؛ درست مثل عمر!

 از بررسی مشق های هنرجویان که فراغت میجست به خودش استراحت میداد. با استاد پروین می ایستادند پای پنجره، به شهر تاریک و آلوده چشم می دوختند، سیگار میکشیدند و گپ میزدند. همیشه استاد پروین از اوضاع کار و بارش میپرسید و او هم همیشه از کارش شکایت میکرد. همیشه گلایه داشت. از کسادی بازار، از روزگار، از نامردمی ها. سیگار میکشید و شکوه میکرد. مشخص بود سخت درگیر کارش است. این را از ساییدگی دکمه های موبایلش میشد فهمید و از مسیج هایی که دائم به این و آن میفرستاد.

خاطرم هست یک روز من را صدا کرد و مناسبت مدرک تازه ی خوشنویسی ام کتابی به من هدیه داد. یک کتاب شعر که به خط خودش چاپ شده بود. دستپاچه شده بودم. منِ نوجوان لق لقوی خجالتی! حتی درست و حسابی هم ازش تشکر نکردم. در ابتدای کتاب، با قلم کتابتش یادداشتی برایم گذاشت. کتاب را هنوز دارم و همیشه نگاهی به آن خط زنده ی استاد: «جهت عزیزم پرهام الیاسی بامید موفقیت های آینده»



فروردین 93 عمر استاد بر اثر یک بیماری به پایان رسید. سه‌چهار ماه بعد خبردارشدم. آخر یکی دوسالی بود که خوشنویسی را رها کرده بودم و گذرم به نگارخانه نیوفتاده بود. هیچ حسی نداشتم. غمگین نبودم، فقط خشمی گنگ از این که چرا غمگین نیستیم. ناسلامتی اولین استادم بود و اولین هنرمند حقیقی که میشناختم. نمیدانم چرا. آن موقع ها دچار یک بی تفاوتی مرضی شده بودم. هنوز هم البته دچار این بی احساسی هستم. به هرحال. استاد رفت و از او فقط یک دفتر سرمشق پاره پوره به یاگار دارم. احمق بودم که دفتر سرمشق های قبلی را گم کردم یا بیرون انداختم. با این همه هنوز صدای  قیژقیژ قلم استاد در گوشم هست. انگار هنوز پشت آن میز نشسته و دارد واژه ی عمر را میکشد. 

۹۶/۰۴/۱۸
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۴)

۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۲ ستــ ـاره
اشکم در اومد با این پستت پرهام...
خودمم آخه فضای کلاسای خوشنویسی رو تجربه کردم ، تونستم دقیقا تصور کنم چی داری میگی ، 
واژه ی عمر... واقعا زیباست ، ایتجوری بهش نگاه نکرده بودم.
بعضی از ماها اینجوریم ، خودمم یه حس بی تفاوتی مسخره ای دارم گاهی که خودمو بخاطرش سرزنش میکنم. نمیدونم باید قدر چه کسی رو توی زندگیم بدونم ... گاهی فکر میکنم این بی تفاوتی یک شکسته...

و چه هدیه ی فوق العاده ای😍 خیلی ارزشمنده پرهام😍😍




پاسخ:
و البته مایه ی دلگرمیه که یک دوست خوشنویس این رو میخونه. واقعا ممنونم.
بی تفاوتی به نظر من یه واکنش دفاعیه. این پست از آوخ میتونه جالب باشه.

اینجا
نوشتن واژه ی ' عمر ' رو چقدر تلخ توضیح دادی ...

جالبه، خیلی نسبت به کلمات دقیقی‏;‏ دیده بودم دستخطتو قبلن همینجا، نمی دونستم مدرک خوشنویسی داری. همینه که با دقت و ریز تحلیل می کنی کلمه هایی رو که ما ازشون ساده میگذریم.
پاسخ:
جالب بود حرفتون. دقت نکرده بودم به این موضوع. شاید این وسواسی که من نسبت به واژه ها پیدا کردم به خاطر خوشنویسی هم باشه. یا شاید کمی هم به خاطر علاقه ی سرکوب شده ام نسبت به ادبیات:/

+
وبلاگتان را چه شد؟

:(
 " انگار واژه های استاد، همگی مقیم عالم مُثُل بودند و واژه های ما، مُشتی سایه ی لرزان."
چقد عالی گفتی!...
چقد بغض شدم از خوندنش...
حسرت خوردم که چرا همچین استادی رو قبل اینکه بیفته تو سراشیبی "ر" و قلمشو از رو صفحه برداره ندیدمش...کنار همون پنجره ای که پشتش سیگار میکشید!

پاسخ:
ممنون که همیشه لطف دارین.
هوم. از اون آدمهایی بود که باهاش رابطه ی مرید و مرادی برقرار میکردی! کم حرف بود. حرفی نمیزد مگر ساده و صمیمی و پر از معنی. طوری که یاد آدم بمونه. بیشتر باید بنویسم دربارش.

آقا خب آدرس وبلاگتُ عوض کردی، منم که وبلاگ ندارم بدونم آدرس جدیدتُ، چطور بیام جوابتُ بدم خب که وبلاگمُ چه شد ؟! :))

از صبح تو ذهن منُ درگیر کردی، همش فکر می کردم حذف کردی وبلاگتُ، فکر می کردم چرا ؟! ... اصن شرایط خوبی نبود خلاصه؛ نکن اینجوری :-"


وبلاگ ؟! گفته بودم تو پست آخر حذف می کنم، حذف کردم رفت :-"

هستم اما، در سمت شریف خواننده  ُ کامنت گذار، به فعالیتم ادامه میدم D: :-"

پاسخ:
از قدیم میگن بلاگرا خدافظی کنند ابلهان باور کنند:/ باز خواهیدگشت به حول و قوه الهی.
آخ  اصلا حواسم نبود به این قضیه. شرمنده:( حاالا حداقل همینجوری یه آدرس بسازید که بشه در تماس بود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">