شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

داستان عربده کشی من

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ق.ظ

فکر کنم این پست هم در همون دسته ی !bullshit alert قرار بگیره.


باور کنید یا نه، این اواخر دائما ذهنم مشغول است که اطراف خانه مان کجا برای "عربده کشیدن" مناسب است! خیلی دوست دارم یک جایی را پیدا کنم که بتوانم یک دل سیر فریاد بکشم. فریاد نه در کاربرد کنایی اش. بلکه به معنای تحت اللفظی کلمه. دنبال یک جای خلوت برای عربده کشی میگردم.  بیابانی، ساحل خلوت دریایی، تونلی چیزی. جایی که خالی از عالم و آدم باشد. جایی که بتوانی هر چقدر خواستی داد بزنی و خبری از نگاه متعجب یا معذب مردم نباشد. سرم را میچرخانم. اطرافم را که نگاه میکنم هیچ مکان مناسبی پیدا نمیشود. همه جا پر از آپارتمان است و آدم. آپارتمان ها بیرحمند. تو را اینچنین تا درجه ی فریاد، عاصی میکنند بعد اجازه ی فریاد کشیدن هم بهت نمیدهند. 

جدا چرا انقدر لازم الجیغ شده ام؟ خودم تحلیل هایی از این وضعیت خودم دارم منتها برشمردن علل این پدیده منوط به باز کردن سفره ی دلم در اینجاست که خب، انتشار بعضی حرف ها در مرام وبلاگنویسی من جا ندارد! پس اصلا چرا این ها را مینویسم؟

"مدتی پیش بود که در برنامه ی صد برگ، مصاحبه ی ضابطیان با پرویز پرستویی را دیدم.  پرستویی در خلال مصاحبه ای  که با ضابطیان داشت حرفی زد که برایم عجیب بود. ضابطیان پرسید که چه چیزی شما را به وادی بازیگری کشاند؟ پرستویی گفت(قریب به معنی) «آن موقع ها جوان بودیم و نیاز به فریاد کشیدن داشتیم. تئاتر این امکان را برایمان میسر میکرد.» پیش خودم گفتم نیاز به فریاد یعنی چه؟ منظورش همان "اعتراض" بود؟ یا فریاد به معنای همان عربده کشیدن  که احتمالا از ملزومات بازیگریست؟این روز ها فکر کنم بالاخره منظورش را فهمیدم. جوانی دوره ی فریاد کشیدن است. فریاد به همان معنای معمول کلمه."


بالاخره یک جایی برای فریاد زدن به ذهنم رسید. جایی خلوت از آدمها و مزدحم از ماشین ها. جایی که میتوانم فریاد بزنم بی آن که به گوش کسی برسد. یک پل هوایی بزرگ در کمربندی شهرمان که بر اتوبان شلوغ و  عریضی سوار شده است. اطرافش بیشتر باغ است و مخروبه. چندتایی هم ساختمان اداری آنجا هست که شب ها تعطیلند. آن حوالی پر است از صدای ماشین های درحال تردد. پل هوایی آنقدر از زمین ارتفاع دارد که صدایت در گوش آسمان گم میشود؛ به علاوه ماشین هایی که از زیر پل میگذرند، هر صدای دیگری را در خود خفه میکنند. اینجا بهترین مکان برای فریاد کشیدن است.

با حالتی مصمم از خانه بیرون میزنم. به سمت کمریندی شهر راه می افتم. شب تازه جوانه زده است. حوالی ساعت شش عصر. تازه اذان گفته اند. پیاده‌رو از تب و تاب شب عید شلوغ است. همینطور شلنگ انداز و شتابزده از میان جمعیت ویراژ میدهم. آن قدر تند راه میروم که قفسه ی سینه ام درد میگیرد. مدتهاست ورزش نکرده ام. بدنم مثل چوب خشک شده. میروم و میروم تا از دل شهر بیرون میزنم. سروصدای آدمها میخوابد و سرو صدای ماشینهای بلوار بلند میشود. دیگری خبری از نورپاشی مغازه های پر زرق و برق حاشیه ی پباده رو نیست. همه جا تاریک شده. پیاده رو هم کم کم تبدیل به شانه ی جاده میشود. تک و توک با فروشنده های کنار جاده ای برخورد میکنم. گل فروشی ها، وانت هایی که می ایستند و میوه میفروشند، باغ دار ها، سرامیک فروشی ها، بستنی فروشی ها و باغ-رستوران های کنار جاده ای. 

بالاخره میرسم به پل هوایی. سازه ی کهنه و تنومندِ فلزی که سالهاست که اینجا به رفت و آمد ماشین ها خیره شده. اطرافش دو سه تا ساختمان بزرگ اداریست. تامین اجتماعی و چند تا مدرسه. یک دکه ی کوچک و روشن هم آن پایین در کنار جاده جا خوش کرده. پله های پل را، دوتا یکی، بالا میروم. به آخرش که میرسم قلبم تند تند میزند. هوا در ارتفاع سرد تر میشود. کمی می ایستم تا نفسم سر جایش بیاید. پل هوایی، متروک و آرام است. روزها معمولا بچه های مدرسه، ازش برای گذر از اتوبان استفاده میکنند. شب ها اما در این نقطه ی دورافتاده هیچ کاربردی برای هیچ کس ندارد... مگر کسی که میخواهد عربده بکشد!

روی سطح پل راه قدم میزنم. ورقه ی فلزی و سالخورده اش زیر گام های من ناله میکند. اتوبانِ بزرگِ شهر، حالا زیر پای من امتداد می یابد. ماشین ها آن پایین تنوره کشان میگذرند. در یک لاین عده ای می آیند و در لاین مخالف عده ای می روند. راستی کدام لاین برای "آمدن" است و کدام برای "رفتن"؟!

خب این هم از پل. حالا  وقت فریاد کشیدن است. هنوز کمی خجالت می کشم که داد بزنم. از خودم شاید. اصلا چه طوری باید فریاد بکشم؟ باید بلند فحش بدهم؟ یا مثل این فیلم ها سرم را به سمت آسمان بلند کنم و داد بزنم: «ای خدااااا!»؟ یا شاید همینطور فقط عربده بکشم؟ واقعا چه اهمیتی دارد که این تار های صوتی من چه صدایی تولید کنند؟ چه کلمه ای یا چه جمله ای خلق کنند؟ اگر بحث سر کلمه و جمله بود که کارم به اینجا نمیکشید. مهم همین است که هوار بکشم. اصلا انگار علت غایی این "حنجره" که در گلوی ماست چیزی جز عربده کشیدن نیست. نفسم را میدهم تو و داد میزنم «چراااا؟». نه! نشد... آن قدر که میخواستم طولانی نبود. راضی نمیشوم. دوباره داد میزنم «چرااااا؟!» باز هم به اندازه ی کافی طولانی نبود. دوباره عربده میزنم... دوباره و دوباره... بالاخره تار های صوتی ام یاری میکنند و یک فریاد بلند و طولانی میکشم. چند بار تکرارش میکنم. دیگر بس است. از شانس ما یکی می آید میبیندمان و فکر میکند آمده ام خودکشی کنم! سریع باید بزنم به چاک.

از پل می آیم پایین. به سمت شهر راه می افتم. آنقدر که میخواستم نشد فریاد بزنم. حالا تجربه ی اول بود. ان شاء الله دفعات بعد! به هرحال الان احساس بهتری دارم. به معنای واقعی کلمه ارضا شدم. الان سبک ترم. حالا میتوانم از گل هایی که در گل فروشی های کنار جاده چیده شده لذت ببرم. از نگاه این کفتر های عاشقی که پشت شیشه ی بستنی فروشی ها چشم در چشم هم دوخته اند. از نجابتِ سگ غول پیکر و ولگردی که از کنارم میگذرد. همه چیز در چشمم زیباتر شده است. جریان نسیم سردی را روی صورتم احساس میکنم. حالم خوب است. فقط گلویم کمی می خارد...

(دنیل دی لوییس از برترین عربده کش های تاریخ سینما)

۹۵/۱۲/۱۴
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۲)

حس کردم خودم دارم از پل هوایی بالا میرم بالا و نفسم بالا نمیاد!...
چرا چرا؟!چرا همیشه سوالی؟!:)
چه اهمیتی داره اصن!!مهم اینه خالی شدی!!حالا نه کامل!!درسته ته نشینای فریادت مونده ولی از لبریز بودن دراومدی.

سِن تئاتر فوق العادست واس فریاد!
مخصوصن وقتی سالن خالیه و جز سِن همه جا تاریکی مطلقه...اونجایی که میری جلو,تا آخرین جایی که میتونی قدم بذاری و نیفتی!بعد چشاتو ببندی هی فریاد بزنی هی داد بکشی و خالی شی...از فکر کردن بهشم لذت میبرم!

چقد رامین کریملو از این نظر تأمینه!!!:))
بریم اپرا!^_^

پاسخ:
چرا چرا؟
خیلی دوست داشتم در پاسخ به این سوال شما یه فاز فلسفی بردارم و بگم که این فریاد "چرا"، در واقع فریادی بود بر سر حقیقت مکتوم هستی و مسائل لاینحل بنیادین... منتها راستشو بخواین این چرا در واقع کوتاه شده ی جمله ی "خدایا من چرا انقدر بدبختم؟!" بود -_-

آخ آخ! خیلی به رامین حسودیم میشه. اتفاقا وقتی خودم سعی کردم داد بزنم فهمیدم چه استعداد عجیبی میخواد این کار.
ازقضا همین چند وقت پیش، رامین دو تا بلیت از بلیتای تئاتر بینوایانش که تو برادوِی اجرا میشه رو واسم فرستاد، فقظ تنها مشکلی که وجود داره همین قانون منع ورود ترامپه. خدا لعنتش کنه:/

+راستش این پست رو بعد از اینکه گذاشتمش پشیمون شدم یجورایی. احساس  کردم خیلی جفنگه. حالا که میبینم شما هم این لذت و ضرورت "داد زدن" رو میفهمید یه جورایی قوت قلب گرفتم که تنها نیستم. ممنون بابت کامنت!
مشکلی نیس من تصور میکنم که چراتون فریادی بود بر رذالت تاریخ و رجعت جبر و جفای زندگی و این داستانا!^_^

عه دوتاس؟!؟خب یدونش واس من!*_*
ترامپم حله...با دخترش صحبت میکنم که اگه با ددی جونش این مسئله رو حل نکنه دیگه واسش آهنگای داریوشو ترجمه نمیکنم!

+چقد خوب!:)...خیلی حس خوبی داره که یکی مث شما بخواد پستی مث پستای شما رو حذف کنه و با کامنت من منصرف شه!:)
هممون یجورایی میفهمیم این ضرورتو!منتها نمیشناسیمش!
یعنی یه وقتایی هس الکی عصبی ایم و پر و پاچه ی همه رو میگیریم و بیخودی غر میزنیم،ولی نمیدونیم چه مرگمونه!در 99درصد مواقع دلیلش تحلیل رفتن عربده ی خونِمونه!!
یعنی میخوام بگم در این حد مهمه!!:)

پاسخ:
چه سورئالیسمی در این کامنت موج میزنه! دختر ترامپ؟! داریوش؟!! نابود شدم اصن:))))))

+آقا انقدر هندونه زیر بغل من نذارین. من جنبه شو ندارم!:D همیشه بهم لطف داری شما. ممنونم واقعا:)

هوم. منم اول فکر نمیکردم فریاد زدن تاثیری داشته باشه. میگفتم این چیزا واسه تو فیلماس:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">