شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

!bullshit alert 

what u about to read is absolute bullshit. i strongly recommand u not to read the following passage


بچه که بودم، موضوعی همیشه مرا متعجب میکرد، این که چرا دستمایه ی تمام ترانه ها و اشعار، "عشق" است؟ یعنی چیزی مهم تر و شاعرانه تر از عشق وجود ندارد؟ یعنی عشق تا این حد خواهان و شیفته دارد که این همه درباره اش حرف و حدیث هست؟ پس چرا من چنین اشتیاقی در خودم پیدا نمیکنم؟ 

آن موقع ها رفیقی داشتم که هم اسم خودم بود. پرهام. این پرهام یک عاشق پیشه ی تمام عیار بود. دو سالی از من کوچکتر بود. همان دوران دبستان که بودیم که این آقا عاشق دختر همسایه شد. صبح تا شب اسم دخترک ورد زبانش بود. حالا کاری ندارم که عشق نافرجامش وسیله ی تمسخر بچه های کوچه شد. در طول چند سال بعدی که با هم رفیق بودیم، سه چهار بار دیگر عاشق چند تا دختر دیگر شد که آنها هم عاقبت خوبی نداشتند. خلاصه ما نفهمیدیم این داداش ما چرا انقدر عاشق این و آن میشود ولی ما نمیشویم؟ انگار بعضی آدمها سرشت "عاشق پیشگی" دارند. از همان کودکی عشق را به عنوان هدف زندگیشان انتخاب میکنند. از همان اول دنبال نیمه ی گمشده و این صحبت ها هستند. کلا عمرشان را انگار وقف پیدا کردن "او" کرده اند. پرهام چنین آدمی بود و من نبودم.

در همان عالم کودکی به این نتیجه رسیدم:

1:احتمالا اغلب آدمهای دنیا "سرشت عاشق پیشه" دارند. چون تعداد چنین آدمهایی زیاد است پس ترانه های عاشقانه متقاضی بیشتری دارند.

2:تقاضای بیشتر، عرضه را بالا میبرد.

نتیجه:اغلب ترانه ها مضمون عاشقانه دارند!

در همان عوالم کودکی پیش خودم فکر میکردم من با بقیه فرق دارم. این "عشق‌گریزی" خودم را یک نشانه ی خوب میدانستم. فکر میکردم آدم خاصی هستم. کسی که وقتش را با این لاطائلات پر نمیکند. کسی که اهداف بزرگتری دارد تا گشتن دنبال نیمه ی گمشده و این چرندیات. من برگزیده ام!

سالها میگذرد. حالا دیگر "باد"م خوابیده است و فهمیده ام که هیچ گهی نیستم(اکسکیوز ما لنگوئج). به علاوه، دوران بلوغ را هم گذرانده ام. حالا دارم دلیل این همه "قیل و قال" را بهتر میفهمم. حالا میفهمم که عشق چرا این همه متقاضی دارد. 


«یاد حرف "بهرام" در سریال مسافران(رامبد جوان) افتادم. یک همچو چیزی درباره ی عشق گفت: زمینی ها در جوانی مبتلا به نوعی بیماری میشوند. این بیماری عشق نام دارد. تنها داروی شناخته شده برای درمان این بیماری "ازدواج" است؛ به طوریکه بعد از گذشت دوسه سال از ازدواج علایم این بیماری کاملا برطرف میشود!»


دیگر پا به دوران "جوانی" گذاشته ام. حال و هوای مزخرفی است. دارم آن "نیاز" شدید را در خودم احساس میکنم. تنهایی و شهوت که با هم تلفیق شود یک چیزی میشود مثل حال و روز الان من و خیلی از همسن و سالان من(انصافا فرافکنی را داشتید؟!) آدم در این سن به دنبال عشق میگردد. نیاز عجیبی به عشق درونت جوانه میزند. هر نیازی هم توام با درد است. دردی که باید باشد تا ما را از آن نیاز آگاه کند، همانطور که دردِ تشنگی ما را از نیاز به آب آگاه میکند. نیاز به عشق هم دردی دارد به نام "اشتیاق". من الان دچار این اشتیاقم و الان میفهمم که چرا مضمون غالب ترانه ها عاشقانه است.

1: اغلب شنوندگان موسیقی در سن جوانی یا بالاتر هستند و با درد اشتیاق آشنایی دارند.

2: متقاضی آهنگ های عاشقانه بیشترند.

نتیجه: اغلب ترانه ها مضمون عاشقانه دارند!


بعدالنتیجه گیری. البته شاید بگویید دلیل عاشقانه بودن ترانه و اشعار این است که اصولا عشق والاترین و حیاتی ترین جنبه ی بشر است و عشق زمینی و هوایی داریم و این حرف ها. باید بگویم گوش من به این چیزها بدهکار نیست. هورمونه آقا(؟) هورمونه همش، از بالا تا پایین(؟)

بعدالتحریر: این پست رو دم سحر نوشتم. چنین پست هایی اغلب سرنوشتی بهتر از shift+delete ندارند. با کلی جرح و تعدیل گذاشتمش. راستشو بخواین این پست قرار بود از این پست های پر از آه و ناله و این چیزا باشه. از این پست های سوزناکی که معمول این سن و ساله...

 این مسئله ی دوست داشتن و دوست داشته شدن تا بوده همیشه مسئله ی بغرنجی بوده. گفتم تو این دوران رکود و کرختی یه چیزی نوشته باشم. نزنید منو.

بعدالتحریر دوم: نمیشه صحبت از عشق بشه و صدای ابی پخش نشه:)



دریافت

۹۵/۱۲/۰۵
شوالیه‌ی افسرده سیما

نظرات  (۴)

یه دیالوگی بود تو فیلم ورود آقایان ممنوع که ویشکا آسایش میگفت:
ما فقط دو نوع عشق داریم .یکی عشق بنده به خدا و یکی دیگه عشق مادر به فرزند .بقیه ی عشقا تحت تاثیر هورمون ایجاد میشن!
یه بار که داشتم با داداشم راجب این جریانات حرف میزدم به جمله ی بالا بند "عشق داداش به آبجیش"م اضافه کرد!منم متعاقبا بند بالعکسشو اضافه کردم که خب دیدم تاثیرگذاری جمله داره مورد دستمایه قرار میگیره،عشق خونوادگی رو به جای عشق نوع دومش ذکر کردم!
باقیش هرچی که هست زودگذره و صرفن برای حل "بحران بغلِ گرمِ مالِ خودِ آدم "[کافه پیانوی فرهاد جعفری!] انجام میگیره!
مهم اینه هرعلاقه ای که پیش میاد آدم سعی کنه ازش لذت ببره و حسای خوب ازش بگیره!^_^
پاسخ:
آخ من خیلی حال کردم با اون دیالوگش. نمیدونم چرا مردم به شوخی میگیرن اون حرفشو:)))
ماشالا چه رابطه ی حسنه ای با داداشتون دارین! من و خواهرم اگه یه روز رو با کتک کاری سر نکنیم شب خوابمون نمیبره:|
واجب شد بخونم اون کتابو:)
۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۶ ابراهیم ابریشمی
سلام به دوست قدیمی
وقتی این اتفاق ها می افتد خیلی به دنبال تبیین و چرایی ش نباش. هورمون باشد یا رخدادی ماورایی، آخرش این ماییم که توش فرو افتادیم و قبضه اش شدیم. وقتی وسط دریای طوفانی باشی، چه فرقی میکنه علت طوفان بادهای شمالی باشد یا سونامی یا انفجار بمبی زیر آب؟ فکر میکنم اصل این است که درست دریابیمش و خوب زندگیش کنیم...
پاسخ:
سلام:)
راستش این سوال رو خودمم دارم که چرا دنبال چرایی این چیزام. خیلی فکر کردم و خیلی سعی کردم مخالفت کنم با حرفتون ولی زبونم خیلی کوتاهه و گرفتاری های فکریم زیاد. نمیدونم واقعا. کلا نمیدونم چه چیزی ارزش این رو داره که به قول شما "زندگی"ش کنیم و اصلا چه چیزایی رو باید توی زندگیمون راه بدیم. به نظرم تبیین چرایی میتونه "چگونگی" رو مشخص کنه. حرفی که_اگه اشتباه نکنم_ شما توی وبلاگ قبلیتون، زیر اون پست نقد فیلم فروشنده بهم زدید. این که چگونگی مواجهه با پدیده ها و خط مشی آدماست که تفاوت ها رو شکل میده. حالا شاید بشه توی عشق غرق نشد و طور دیگه ای باهاش مواجه شد. نه؟

پ.ن. البته این حرفا رو از موضع یک سبکبار ساحل میزنم! یجورایی یقین دارم اگه اون اتفاق بیفته به حرف شما خواهم رسید! کلا انگار بعضی حقایق توی عمل و موقعیت نمود پیدا میکنه نه توی ذهن و حرف.
۱۲ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۸ ابراهیم ابریشمی
البته همیشه گفته بودم و هنوزم میگم که باید قدر این پرسشگری رو دونست، چون چیزی که نه هر کسی واجدشه و نه در هر زمانی میشه واجدش شد. همین که ذهن پرسشی رو شکار کرد - و در واقع پرسشی ذهن ما را شکار کرد- باید غنیمت دانستش، بهش سفت چسبید و ولش نکرد، مخصوصا زمانی که حس میکنیم پاسخ مناسبی هم براش پیدا کردیم.
اما در این مورد خاص، منظورم این نبود که چرایی را نباید جدی گرفت، فقط باید حواس جمع بود که این چرایی نخواهد حق پرسش های مهم دیگر را هم بخورد. مثل پرسش از چگونگی که به قول فراستی و به درستی، عموما مهمتر از چرایی ست. چون در چگونگی ما با یک موقعیت مشخص، ملموس و نزدیک رو به روییم، می پرسیم این عشق چگونه ست و چگونه باید زیستش؛ اما وقتی بپرسیم که چرا عشق و عشق به طور کلی چیست، باید حسابی مراقب باشیم که این پرسش کلی سر آن پرسش جزیی را کلاه نگذارد و مثلا ما را به این راه نکشاند که چون عشق ناشی از هورمون است و ... پس باید بهش اعتنایی نکرد. این جواب غلط است، نه به این دلیل که باید حتمن به عشق اعتنا کرد، بل به این دلیل که عشق قبل از اینکه ما بهش اعتنا کنیم یا نکنیم ما رو غافلگیر میکنه پس دستورالعملی مبتنی بر اعتنا کردن یا نکردن، حاصل چندانی نداره...
به هر حال پرسش از اینکه میخواهی با عشق «چگونه» رو به رو بشی یا به شیوه ی جدیدی رو به رو بشی حتمن پرسش مهم و شاید مهم ترین پرسش درباره ی عشقه؛ اما این رو به رو شدن رو بر اساس جواب به پرسش کلی چرایی و چیستی عشق نمیشه داد، باید بر اساس موقعیت جزیی و معینی هر بار، در باره ش فکر کرد.
خلاصه که خوشحالم هنوز پرسایی و این بار از پنیز سوئیسی، به لوگوس و عقل نقل مکان کردی :)
پاسخ:
یه کم روشن تر شدم. ظاهرا اینکه "ماهیت عشق چیست" چندان تاثیری در اینکه "چطور با عشق مواجه بشیم" نداره. البته گفتم، هنوز با این پدیده ی خانمان سوز مواجه نشدم که بخوام تحلیلش کنم. بیشتر میخواستم درباره ی اون "اشتیاق به عشق ورزیدن و عطش دوست داشته شدن" بنویسم و اینکه چنین اشتیاقی از کجا نشئت میگیره.

من هم واقعا خوشحالم که یک دانشجوی فلسفه اینجا رو میخونه. البته این کمی هم ترسناک و معذب کنندست. آدم همش احساس نادانی میکنه:))
۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۲۶ ابراهیم ابریشمی
البته که اون اشتیاق هم موضوع مرموز و پیچیده ایه و شاید حکم جعبه سیاه عشق رو داشته باشه. اما در مورد همون اشتیاق هم فکر میکنم چگونگی بر چیستی ارجح باشه. یعنی فکر میکنم به اینکه برامون خیلی توفیر کنه که چه کسی و چطوری و تا چه حد ما رو دوست بداره و جنس این اشتیاق ما به دوست داشتن و دوست داشته شدن به شدت به این ها مربوط باشه.

عزیزی تو. ولی خیلی هم معذب نباش، دانشجوی فلسفه محکومه به نداستن، هر جا دانشجو یا فارغ التحصیل فلسفه ای دیدی که دانسته هاش بر ندانسته ها و پاسخ هاش بر پرسش هاش چربید، میتونی بی اعتنا از کنارش رد شی و به ریش عمری که برای فلسفه گذاشته، لبخند بزنی ;)
پاسخ:
درسته. من کلا دنبال اینم که چرا برام توفیر میکنه که فلانی با فلان کیفیت و تا فلان حد من رو دوست داشته و البته بالعکس؛ نمیدونم انگیزم از طرح این سوالات دقیقا چیه. عقلانی تره که دنبال راهی برای مواجه شدن با این قضیه بگردم.

اون که البته. منتها جهل یک فیلسوف کجا و جهل من کجا:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">