شوالیه‌ی افسرده سیما

پیوندهای روزانه

اینجا

کار قشنگیه. شما هم شرکت کنید :)

منم یه داستان کوتاه خوندم. هروقت با کار های دیگه منتشر شد لینکش میکنم اینجا.

۵ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۷
شوالیه‌ی افسرده سیما

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۳:۴۳
شوالیه‌ی افسرده سیما

۱ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۳:۴۲
شوالیه‌ی افسرده سیما

آهنگ the unforgiven متالیکا که پخش شد ازش  انتظاری بیشتر از یک ملودی و صدای خشن گیتارالکتریک نداشتم. فقط پخش کردمش که کمکم کند «بگذرانم»؛ درست مثل تمام این هفته های اخیر. معمولا به لیریک آهنگها کاری ندارم ولی یک لحظه انگار قلابِ ذهنم به چند تا جمله ی این ترانه گیر کرد. کنکجاو شدم و رفتم سراغ لیریک. تمام روز درگیرش بودم.

the unforgiven درباره ی همان چیزی بود که مدتهاست بهش فکر میکنم. درباره ی همان مسئله «خود بودن» و قهر جامعه. اینکه چطور جامعه به ما شکل و جهت میدهد و سرکوبمان میکند. البته شخصا هیچ وقت از جمله ی «خودت باش» خوشم نیامده. یعنی ما واقعا میتوانیم فارغ از جامعه خودمان باشیم؟ من که فکر میکنم ما بدون جامعه هیچ چیز نیستیم. فکر میکنم خودِ ما همانیست که در غار زندگی میکرد. چیزی که بهش میگوییم «من» واقعا «من» نیست. یک ترکیب مسخره ست از روان و تاریخ و فرهنگ و تجارب فکری و چیزهای دیگر. تلاش برای «خود بودن» بیشتر مثل یک بازی بچگانه است. انگار خدا یک سری قطعه ی لگو از جنس «تاریخ» و «جغرافیا» ریخته دور و بر ما و میگوید حالا «خودت» رو بساز و حال کن! از این نقطه نظر البته میشود با جمله ی «خودت باش» ارتباط برقرار کرد. اینکه «خود بودن» مثل یک «بازی» ست. از آن بازی هایی که خودمان را گول می زنیم و جدی اش میگیریم و وقتی جدی میگیریم انگار همزمان به نفس این بازی جدیت میبخشیم. (چیزی مثل «لذت» که از بیرون چیزی جز پیام‌رسان‌های عصبی نیست اما وقتی لذت ها را میچشیم خیلی «حقیقی» و ـ«محترم» میشوند. طبیعت به ما آنقدر غریزه داده که زندگی را جدی بگیریم.)

این روزها در این بازی خود بودن بدجور سردرگمم. خیلی میترسم. من به شدت آدم کنترل پذیر و مقرراتی ای هستم. نمیدانم باید کنارش بگذارم یا نه؟ میترسم جوانی ام به باد برود. از پیر شدن با یک جوانی سرکوب شده میترسم. میترسم که آخرش تبدیل به یک پیرمرد تلخ و بی اعصاب بشوم که تمام عمرش را صرف رعایت عرف و قوانین واهی کرده و حالا در دوران پیری سعی میکند با بی ادبی و پرخاشگری، احساس غبن و حسرت خودش را خالی کند.
از کودکی برایم از پرهیزگاری و زهد عارفانه گفته اند. معلمهای دینی کلا رسالتشان این بود که درباره ی ابن سیرین و یوسف پیغمبر و برصیصای عابد داستان تعریف کنند. اینها که در سرشت سخت من گرفت، شد همین آشفتگی مزخرف. میدانید چه فکری میکنم؟ در جامعه ای که تمام لذت ها در آن مغلول باشد و کامیابی سخت محقق شود، تشویق به پرهیزگاری حقیقتا کثیف و شیادانه است.

پ.ن. یک مدت متالیکا که گوش میدم دیگه rhcp برایم سبک میشه، از طرفی یک مدت که شجریان که گوش میدم کلا آهنگ های راک برام آشفته کننده و اضطراب آور میشن. کم کم درک میکنم که مثلا چرا پدرم هیچ چیز جز موسیقی سنتی را قبول نمیکنه. گوشش بدجور عادت کرده.

پ.ن. خیلی حرف زدم. قرار بود متالیکا حرف بزنه توی این پست. سعی کردم در حد سوادم لیریکش رو ترجمه کنم. نمیدونم چقدر درست از آب دراومده. آهنگ خیلی خشن یا تندی نیست. مثل nothing else matters آرومه. هرکسی با هر سلیقه ای میتونه باهاش ارتباط بگیره به نظرم.

 


دریافت

۲ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۴
شوالیه‌ی افسرده سیما

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
شوالیه‌ی افسرده سیما
توی پست قبلتر صحبت از تاکسی و مکالمات داخل تاکسی شد. یاد کتابی افتادم و گفتم معرفی کنم. «مامور سیگاری خدا». خیلی معروفه کتابش. بیشتر به خاطر ایده ی قشنگی که داره. خیلی وخت پیش خوندمش. در معرفی این کتاب اومده:



" نویسنده که کارشناس ارشد جامعه‌شناسی است، برای انجام پروژه‌ای تحقیقی، نوعی دوربین مخفی ادبی به دست گرفته و در تهران و اصفهان و چند شهر دیگر، صدای مردم را در تاکسی‌ها ضبط کرده است. حرف‌ها طبیعی‌اند و در عین حال با انتخاب‌ها و روایت های نویسنده به داستان هایی کوتاه تبدیل شده‌اند. در این اثر، با آدم‌هایی استثنایی، موقعیت‌هایی ویژه و نثری طنزآلود روبه‌رو می‌شویم. رفتار و گفتار مردم در تاکسی سندی زنده از وضعیت جامعه معاصر ماست. "
۱ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
شوالیه‌ی افسرده سیما

قبلا هم راجع به این علاقه ی  ناسالمم به تفتیش بخش آمار گفته بودم! و اینکه زاغ سیاه شما رو چوب میزنم. خوبیِ وبلاگ کم جمعیت اینه که میتونم هرکدومتون رو شناسایی کنم از روی os و مرورگرتون [لبخند مرموز و شیطانی] بگذریم! این پنل کاربری که میبینید، در این چند هفته ی اخیر، حقیقتا پناهگاه من بوده. اغلب اوقات که می آم اینجا یه نگاهم به «کادر آمار» اون گوشه ست.
پست جدید که میذارم شلوغ میشه این کادر. اون نوار «حاضرین در سایت» یک هو از عدد یک(که خودمم!) صعود میکنه و میرسه به چهار و پنج و نهایتا هفت و بهترین حالتش دیگه هشت. کامنتی هم اغلب رد و بدل میشه (که شاید لذت بخش ترین قسمت وبلاگنویسی برای من باشه) زندگی ای در خلال کلمات جریان پیدا میکنه و تسکینم میده...
و بعد هم تمام. پست از مرکز توجه خارج میشه. شما tab این وبلاگ رو می بیندین و نوار حاضرین سایت دوباره 1 رو نشون میده. این جور مواقع احساس افسردگی بهم دست میده!
به طور غمناکی انگار این جریانات شمایلیه از کل زندگی. توی پنل کاربری خودم تنهام. هرازگاهی چیزی میگم یا نگاهی میکنم یا حالت چهره ای عوض میکنم و اینطوری ستاره ی ارتباط در پنل دیگران روشن میشه. می آن و آمار این پنل برهوت مانند رو تکونی میدن. اونایی که صمیمی ترن و نزدیک تر، نوتیفیکشن «نظر جدید» بهم هدیه میکنن. نهایتا اما همه چیز در رفت و آمد خلاصه میشه. هرکس می آد و برمیگرده توی پنل خودش. باز هم من می مونم و همون یک نفر حاضر در سایت. حقیقتیه که باید پذیرفت. من تنهام این تو.



نیگا کن چی رو به چی ربط دادم. از اون پست های نصفه شبی بود. گفتم دیگه پیش نویس باقی نمونه. هرچی پیش نویس داشتم منتشر کردم توی این ماه! الان احساس سبکی میکنم یه جورایی:)

پ.ن. فکر کردین میذارم بدون آهنگ تموم شه پست؟ sad but true رو تقدیم میکنم از metallica و چه لیریکی داره آقا! +

 


دریافت

۱ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۸
شوالیه‌ی افسرده سیما
روز پیش علی زنگ زد و قرار گذاشتیم امروز عصر با هم باشیم. تهران، سمت میدان فردوسی. امروز از ظهر هرچه زنگ میزدم بر نمیداشت. به هرحال منی که ترکیب «علی و تهران» مثل همیشه هوش از سرم پرانده بود راه افتادم سمت آزادی. سوار مترو شدم. رسیدم فردوسی. از ایستگاه مترو بیرون آمدم که آقا بالاخره گوشی را برداشت. پرسیدم کجایی که فرمودند «توی راه شهرستانم دیگه! گفتم که صبح تا ظهر تهرانم. بعدازظهر میرم!» حالا اینکه چه فحش هایی رد و بدل شد بماند. شأن وبلاگ اجل از این است که این صحبت ها مطرح شود! البته جدا ناراحت نشدم. عادت داشتم به این کارهایش. کلا از این آدمهاییست که خیلی جدی نمیگیرد و همیشه به این خصیصه اش حسادت میکنم. با هرهر و کرکر تمام شد موضوع. گوشی را که قطع کردم و خودم را وسط یک برهوت پاییزی پیدا کردم. جمعه های تهران همیشه همینطور است. خلوت و خالی از آدم. تهران بدون ازدحام، پهناور و مهیب تر نشان میدهد. خیابان هایش بی انتهاترند، پیاده رو ها عریض تر، ساختمان بلند تر. مثل این روستایی ها احساس غربت بهم دست داد. میشد این روز را با رفقا گرم بگوبخند و لودگی و ماجراجویی گذراند اما حالا چه گیرم آمد؟ عصر جمعه ی یک شهر متروکه با آسمان تیره ی پاییز. یعنی قشنگ «از آسمون خون جای بارون میچکید»!
خواستم بروم انقلاب. یادم افتاد انقلاب جمعه ها تعطیل میشود. آخرش پناه بردم به «خانه ی هنرمندان» خیابان ایرانشهر. خیلی قبلتر ها با پدرم میرفتیم آنجا، آن موقع ها که «پدر و پسر» تر بودیم. یک بوستان بزرگ دارد با کلی گربه ی باکلاس. یک ساختمان اصلی دارد پر از مجسمه و نقاشی و کارهای هنری.  الحمدالله چون جمعه و خلوت بود غلظت هنرمندانگی مراجعین هم کمتر بود. تیپ و قیافه های متعارف تری میدیدی آنجا. و تک و توک گردشگرهای بلوند خارجی هم میدیدی که آمده بودند با "ایرِنیَن آرت اند کالچِر" که خیلی هم "ریچ اند کامپلیکیتد" است بیشتر آشنا بشوند.
همینطور بیخود پرسه زدم. دائم ذهنم از خودم کنده میشد و میرفت توی رویا. تنها که میشوم همین است. نشد خیلی با حواس جمع از محیط لذت ببرم. شاید بهترین اتفاق هم آشنا شدن با یک هنرمند جدید بود.
«ذبیح الله محمدی» نقاش خودآموخته ی روستایی. یک پیرمرد خمیده ای بود با صورتی که از چروک به داخل جمع شده بود. نقاشی هابش برعکس شمایل خودش، کودکانه و شنگول بود. با رنگ های شاد و متنوع و چهره های بامزه و متعجب شخصیت ها. خیلی حس بی نظیری بود. تا 25 مهر هم دائر است نمایشگاه آثارش. اگر آن حوالی هستید بد نیست سر بزنید. (حالا نه که خیلی پربازدیدکننده ست اینجا، اطلاع رسانی هم میکنم!)
تهرانگردی بدی نبود. اصلا نیازی به آن نره غولها هم ندارم برای تهرانگردی. خیلی هم خوش گذشت تنهایی. [گوشه ی چشمش را پاک میکند]
نهایتا هم از راننده ی محترم اتوبوس تشکر میکنیم که در راه برگشت وقتی رادیو، آهنگ سنگ صبور چاوشی را پخش کرد ولوم را بالا برد و من هم از قضا زیر اسپیکر نشسته بودم و کل غم دنیا ریخت توی دلم. کلا با چاوشی حال نمیکنم ولی این آهنگ بعد از سنگ قبر آرتوش غمبارترین آهنگ دنیاست.

پ.ن. به روزانه نوشتن فکر میکردم. فکر کنم کار هرکسی نیست روزانه نوشتن. مثل سیاه مشق توی خوشنویسیه. مثلا لحن یادداشت های هدایت همه همونقدر متشخص و یکپارچه اند که حروف سیاه مشق امیرخانی متحد و هم اندازه. حالا به سیاه مشق یه شاگرد مبتدی که نگاه کنی هیچ کدوم از حروف با هم مطابق نیستن. روزانه نوشتن هم همینطوره برای من. یک جور در نمی آد.
۴ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۷
شوالیه‌ی افسرده سیما

فکر می کردم بعد از مذاکرات فرسایشی 3+1 موفق شدم سایه ی شوم نتورک مارکتینگ رو از سر خودم بردارم ولی انگار هنوز یه اشکالی هست.
امروز دوباره این سه تا گرگ وال استریت(علی، جواد، آرمین) جمع شده بودند دور هم و بهم زنگ زدن که بیا تهران. سمت ایرانشهر. حوالی همون دفتر خودشونه. یعنی کاملا مشخصه که نمیخوان وا بدن این بزرگواران و این قابل تقدیره جدا.
پیشنهاد تهران رفتن با علی هم از اون پیشنهاد هاییه که نمیتونم رد کنم. علی هنوز همون علیه. بهترین دوست من. گرچه روز به روز از همدیگه به اندازه سالهای نوری فاصله میگیریم. از چه لحاظش بماند.
 


یه چیز دیگه هم تعریف کنم. چند وخت پیش سوار تاکسی بودم اتفاق جالبی افتاد. تاکسی پر بود. راننده داشت با بغل دستیش از همین بحث های معمول توی تاکسی میکردند. خیلی حواسم به حرفاشون نبود. نمیدونم چی گفتن و مکالمه شون به کجا کشید که راننده برگشت گفت: اصلا یه جمله هست که میگه «به هیچ کس دروغ نگو جز به زنت!»
صدای قهقه های مردونه توی ماشین پیچید. تازه متوجه موقعیت نادر و جذابی که توش قرار داشتم شدم. همه سرنشین های تاکسی مرد بودند. چهار تا مرد جا افتاده و مسن که معلوم بود هر کدوم چه دل خونی داشتن که با اون جمله ی کذایی اینطور ذوق کردن. صدای خنده که خوابید، یخ جمع هم شکسته بود. تاکسی رسما شده بود «انجمن مردهای دردمند دربند»، کناردستی راننده درحالیکه سرش رو در تایید تکون میداد با لحن متفکرانه ای تکرار کرد: «جز به زنت!» راننده هم سر تکون داد و گفت حالا این رو من نمیگم هااا! یه روانشناس بزرگ میگه! بغل دستی من هم با اون ریشای بلند و صورت تکیده ش از اینجا بود که رفت بالای منبر. گفت «واقعا همینه فقط باس بهشون دروغ بگی. آخه بدبختی اینه که اگه بهشون راستش رو بگی هم باور نمیکنن! میدونی. شکاکن. انگار همیشه ته ذهنشون یه چیزی هست...»
 
+++

«ته ذهنشون یه چیزی هست»!! انصافا این یکی از قشنگ ترین اصطلاحاتی بود که تا حالا شنیدم. ته ذهن یه چیزی بودن! :)

;;;



بغل دستی ما ادامه داد که «آره اصلا موجودات عجیبی اند. پول باشه همراهن موقع سختی آدم حسابت نمیکنن...» بعد گفت: «همیشه هم شب که میرسی خونه مریض اند.» دوباره صدای خنده بلند شد. حالا مگه یارو ول میکرد؟ برگشت اشاره کرد به من گفت فکر کنم اینجا فقط شما متاهل نیستی. ببین باید بدونی این چیزها رو به هرحال... خلاصه حرف و حرف زد. از همه چی هم حرف زد. از اینکه چه شد به خنسی خورد و زنش دیگر تحویلش نمیگیره. از اینکه خودش راننده ی سرویس بچه های دبستانیه و بچه های دبستانی توی ماشین از طلاق مامان باباهاشون حرف میزنن. از فلان آشنا گفت که در دهاتشان رسم است مرد ها هشت تا هشت تا زن میگیرند... هر از چندی بقیه هم در تایید، ماجرای خودشون رو تعریف میکردن و..
و خلاصه بد جامعه ای شده آقا.

----------------------------------------------------------

گفتم جای آلما توکل خالی بود تو تاکسی. قشنگ میتونست از این اتفاق یک پست پر و پیمان تاکسی محور بسازد. خب بذارید بنده جای آلما نظر خودم رو اعلام بدارم در این مورد. یعنی میدونید چیه؟ داشتم به دور و برم نگاه میکردم...
ترامپ چوب توی چشم کره شمالی میکند. ایران دارد کویر میشود. یخ های قطبی دارند آب میشوند. حوادث تروریستی همچنان ادامه دارند...
با خودم گفتم جهان در عصر حاضر چه فاجعه ای کم دارد؟ آهان! اینکه پرهام بیاید در رابطه با مسایل زنان نظر بدهد. سو هیر وی گو!

نه جدا هیچ وخت نظر خاصی نداشتم در این موارد. شرمنده. خب آدم ها همه اوکیژنالی اس هولند. زن و مرد ندارد. حالا هرکدام از دو جنس شاید به روش خودشان این اس هولیّت رو به منصه بروز میرسانند فرق نداره که ://
 

 


با این آهنگ آشنا شدم و بعد تر با این کاور فوق العاده.
فکر کنم این آهنگ سرود ملی ما creepها محسوب میشه -_-

 

When you were here before
Couldn't look you in the eye
You're just like an angel
Your skin makes me cry
You float like a feather
In a beautiful world
And I wish I was special
You're so fuckin' special

But I'm a creep, I'm a weirdo


دریافت

این هم یه پست دیگه در فرمت سیناییسم. جدی جدی یه ماه ول کرده رفته. حسودیم میشه به این اراده!
جالبه بیست و یکم مهرماهه و پستهای من از سی تا هم گذشته. البته بیشتر عکس و آهنگ آپلود کردم یا نقل قول از کتاب نوشتم ولی زیاد هم از خودم نوشتم. با اینهمه نمیتونم بگم روزانه نویسی میکنم. ولی راضیم از خودم در کل! :/

۶ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۶
شوالیه‌ی افسرده سیما

اون صدای عجیب و غریب که در خلال آهنگ مشغول صحبت کردنه درواقع صدای یه دختر کوچولوی ایرلندیه. داره با لهجه ی غلیظ ایرلندیش روایتی از تولد حضرت مسیح رو تعریف میکنه که در کلیسا شنیده. لورینا در یکی از سفرهاش به ایرلند این رو میشنوه و تصمیم میگیره در ضمن این صدای ضبط شده یه موسیقی بسازه.

گفتم به هوای سرد این روزها میخوره... و به خیلی چیزهای دیگه.

 


دریافت

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۲
شوالیه‌ی افسرده سیما